آفتاب پنهاني"جانم فدای محمد رسول الله و اهل بیت پاکش"
 
طلوع مي كند آن آفتاب پنهاني* ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

جستجو

دوستان من

 

ملا محمدتقی مجلسی اصفهانی مشهور به مجلسی اول، پدر بزرگوار علامه محمدباقر مجلسی و از دانشمندان بزرگ شیعه عصر صفوی است. وی در سال 1003 یا 1004 ه . ق در اصفهان دیده به جهان گشود و در سال 1070 ه . ق در همان‌جا از دار فانی رخت بربست.


او بزرگ مردی بود كه با همت بلند و نوشته های گران قدر خویش توانست به مذهب تشیع، رونقی ویژه بخشد.

اگر از این دانشمند سترگ هیچ اثری از علم و فضیلت و كتاب های سودمند و تربیت شاگردان نامور باقی نمی ماند جز پرورش وآموزش فرزانه ای هم چون علامه محمدباقر مجلسی در دامان وی؛ برای شناخت مقام علمی و معنوی آن بزرگوار كافی بود.

محدث نوری در فیض قدسی درباره مقام مجلسی اول چنین می نویسد:

محمدتقی فرزند مقصود علی، ملقب به مجلسی، یگانه دوران و نادره روزگار خویش است. در بزرگواری، وثاقت، امانت، بلندمرتبگی و تخصص در علوم، بلندآوازه تر از آن است كه بیان گردد و والاتر از آن كه عبارت، گویای شأنش باشد. وی پارساترین، پرهیزگارترین و پرستنده ترین فرد روزگار خویش بوده است. فیض وجودش در امور دینی و دنیایی بیشتر عام و خاص عصر خویش را شامل گردیده و روایات ائمه معصومین (ع) را در اصفهان منتشر ساخته است. خداوند وی را جزای نیكو بخشد. [1]

مكاشفه مجلسى اول و نظر امام زمان علیه السّلام راجع به زیارت جامعه

ایشان خود مى‌فرماید: «چون خداوند، مرا موفق به زیارت حضرت امیر المۆمنین علیه السّلام فرمود، در حوالى روضه مقدسه، شروع به مجاهدات كردم و خداوند به بركت مولاى ما (حضرت امیر المۆمنین علیه السّلام) درهاى مكاشفاتى كه عقول ضعیفه توانایى هضم آن را ندارند بر من گشوده، در عالم مكاشفه و اگر خواستى بگو میان خواب و بیدارى به هنگامى‌كه در رواق عمران نشسته بودم، دیدم كه در سامرّا هستم و قبر دو امام-حضرت هادى و حضرت عسكرى علیهم السّلام-در نهایت ارتفاع و بلندى بود و جامه و پارچه‌اى سبز رنگ از جامه‌هاى بهشت كه همانند آن را در دنیا ندیده بودم بر روى آن دو قبر مطهر مشاهده كردم. و مولاى خود و مولاى همه مردم، صاحب العصر و الزمان علیه السّلام را دیدم كه نشسته و پشت مباركش به قبر و رویش به در است چون چشم من به آن حضرت افتاد با صداى بلند مانند مدّاحان، مشغول خواندن زیارت جامعه شدم و چون زیارت را تمام كردم آن حضرت فرمود: «نِعمَتِ الزیارةُ» چه خوب زیارتى است. عرض كردم: مولاى من جانم فداى تو زیارت جدّ شما-امام هادى و به انشاء ایشان-است؟ - و اشاره به قبر امام هادى كردم-فرمود: آرى. داخل شو.

چون چشم من به آن حضرت افتاد با صداى بلند مانند مدّاحان، مشغول خواندن زیارت جامعه شدم و چون زیارت را تمام كردم آن حضرت فرمود: «نِعمَتِ الزیارةُ» چه خوب زیارتى است. عرض كردم: مولاى من جانم فداى تو زیارت جدّ شما-امام هادى و به انشاء ایشان-است؟ - و اشاره به قبر امام هادى كردم-فرمود: آرى

چون داخل شدم نزدیكى در ایستادم امام عصر «صلوات اللّه علیه» فرمود:

جلو بیا عرض كردم: مولایم مى‌ترسم كه به سبب ترك ادب، كافر شوم آن بزرگوار «صلوات اللّه علیه» فرمود: «لا باس اذا كان باذننا» وقتى كه به اذن خود ما باشد اشكالى ندارد. من با ترس و لرز، كمى پیشتر رفتم. فرمود:

پیش بیا، من پیش رفتم تا نزدیك آن حضرت صلوات اللّه علیه گردیدم.

فرمود: بنشین، عرض كردم: مولایم مى‌ترسم. امام «صلوات اللّه علیه» فرمود:

«لا تحف» نترس.

پس چون مانند بندگان در برابر مولاى جلیل نشستم آن حضرت فرمود: «استرح و اجلس مربّعا فانّك تعبت حبت ماشیا حافیا» راحت باش و مربّع بنشین چه آنكه به زحمت افتادى پیاده با پاى برهنه راه آمدى.

حاصل آنكه از آن بزرگوار نسبت به عبد خودشان الطاف عظیم و مكالمات و گفتگوهاى لطیفى صورت گرفت كه به شماره نمى‌آید و من اكثر آنها را فراموش كردم.

سپس از آن خواب، بیدار شدم و با آنكه مدّت زیادى مى‌گذشت كه راه سامرّا مسدود و موانع بزرگى از زیارت در كار بود همان روز به فضل خدا، وسائل زیارت، فراهم گردید و همانگونه كه حضرت صاحب علیه السّلام فرموده بودند پیاده با پاى برهنه به زیارت سامرّا مشرّف شدم و شبى در حرم مطهر بودم و مكرّر این زیارت-زیارت جامعه-را خواندم و در راه و در حرم، كرامات عجیب بلكه معجزات شگفت‌انگیزى ظاهر شد، حاصل آنكه بعد از خواب براى من شكّ و تردیدى نیست كه زیارت جامعه از حضرت ابو الحسن امام هادى علیه السّلام صادر شده زیرا حضرت صاحب علیه السّلام آن را تقریر فرمودند، چنانكه شكّ ندارم كه زیارت جامعه، كاملترین و نیكوترین زیارات است و بعد از آن رۆیا اكثر اوقات، ائمه طاهرین «صلوات اللّه علیهم» را با زیارت جامعه زیارت مى‌كنم و در عتبات عالیات زیارت نكردم مگر به زیارت جامعه. [2]»

 

پی نوشت:

1.       فیض قدسى، ص 183

2.       روضة المتقین . ج 1 . ص 451

فرآوری: علی سیف

بخش مهدویت تبیان


منابع:

عنایات حضرت مهدی موعود (عج) به علماء و مراجع تقلید

پاگاه اینترنتی پژوهش

 

مطالب مرتبط:

عنایات امام زمان علیه السّلام به سید بن طاووس

عنایات ویژه ی حضرت صاحب الامر به سید بحرالعلوم 

فرزندی که با دعای امام زمانش متولد شد


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آذر 1392 توسط شكوفه
امام زمان

علامه نوری در کتب دارالسلام و نجم الثاقب از خط سید سند؛ آقا میرزا صالح فرزند خلف مرحوم آقا سید مهدی نقل نموده است که یکی از صلحای ابرار از اهل حله برای ما نقل کرد:

یک روز صبح از خانه خود برای زیارت سید اعلی الله مقامه بیرون آمدم. در راه از کنار مقام معروف به قبر سید محمد ذی الدمعه عبور نمودم. در نزد قبر، شخصی را دیدم که منظر نیکوئی داشت و صورت مبارکش درخشان و مشغول به قرائت فاتحه بود.

با دقت نگاه کردم، دیدم در شمایل عربی است و از اهل حله نیست. با خود گفتم که این مرد غریب است و اهتمام ورزیده به زیارت صاحب این قبر و ایستاده و فاتحه میخواند ولی ما اهل این شهر بدون توجه از کنار مقبره اش میگذریم و فاتحه ای نمیخوانیم. ایستادم و حمد و سوره ای خواندم.

از قرائت که فارغ شدم سلام کردم. جواب سلام داد و فرمود علی، به زیارت سید مهدی می روی؟ گفتم بله. فرمود من نیز با تو می آیم.

مقداری که راه رفتیم به من فرمود: از خسارتی که امسال در اموالت دیدی ناراحت نباش، این به خاطر حجی بود که در ذمه ات بود. مال دنیا می آید و می رود.

به من خسارتی مالی  وارد شده بود که به دلیل حفظ اعتبار تجارت، احدی را از آن مطلع نکرده بودم! به همین جهت از شنیدن این جمله بسیار ناراحت شدم و با خود گفتم: سبحان الله! ورشکستگی من به قدری شایع شده که غریبه ها هم از آن آگاه شده اند. ولی در جواب او گفتم الحمد لله علی کل حال.

سپس فرمود: ضرری که به تو رسیده به زودی جبران می شود و بعد از مدتی به حال اول خود بر میگردی و دین خود را ادا می کنی.

من ساکت شدم و درباره سخن او فکر میکردم، تا به در خانه شما رسیدیم.  مقابل در ایستادیم. عرض کردم: بفرمایید مولای من. من از اهل خانه هستم. فرمود شما بفرمایید که انا صاحب و الدار ( که منم صاحب خانه و صاحب الدار) ( این دو از القاب آن حضرت است). از ورود امتناع نمودم. دست مرا گرفت و قبل از خود وارد خانه نمود.

داخل مسجد که شدیم دیدیم تعدادی طلبه نشسته اند و منتظرند که سید قدس الله روحه جهت تدریس از خانه خارج شود و جهت احترام، جای نشستن او خالی بود و کسی در آنجا ننشسته بود و در آن موضع کتابی گذاشته بود.

مقداری که راه رفتیم به من فرمود: از خسارتی که امسال در اموالت دیدی ناراحت نباش، این به خاطر حجی بود که در ذمه ات بود. مال دنیا می آید و می رود. به من خسارتی مالی وارد شده بود که به دلیل حفظ اعتبار تجارت، احدی را از آن مطلع نکرده بودم! به همین جهت از شنیدن این جمله بسیار ناراحت شدم و با خود گفتم: سبحان الله! ورشکستگی من به قدری شایع شده که غریبه ها هم از آن آگاه شده اند. ولی در جواب او گفتم الحمد لله علی کل حال

سپس آن شخص رفت و درآن محل که محل نشستن سید رحمه الله بود نشست. آنگاه آن کتاب را گرفت و باز کرد (و آن کتاب شرایع، تالیف محقق بود) و از میان اوراق کتاب چند جزء مسوده که بخط سید بود بیرون آورد و شروع به خواندن آن کرد ( خط سید به گونه ای بود که هر کسی نمیتوانست آن را بخواند). و به طلاب می فرمود: آیا تعجب نمیکنید در این فروع ؟

والد اعلی الله مقامه در جنه نقل کرد که وقتی از درون خانه بیرون آمدم آن مرد را دیدم که در جای من نشسته. به محض اینکه مرا دید برخواست و از آن مکان  جا به جا شد. ولی به او اصرار کردم که در همان مکان جلوس بفرماید. و دیدم مردی است خوش منظرو زیبا چهره در لباسی غریب.

وقتی نشستیم رو به او نمودم و خواستم از حالش سئوال کنم و بپرسم که او کیست و وطنش کجا است ولی حیا کردم. سپس شروع به بحث نمودم . او نیز در آن بحث صحبت هایی می فرمود . مانند مروارید غلطانی بود که به شدت مرا مبهوت کرد.

یکی از طلاب گفت سکوت کن. تو را چه به این سخنان! تبسم کرد و ساکت شد. وقتی که بحث تمام شد به او گفتم: از کجا به حله آمده اید؟ فرمود از بلد سلیمانیه.

گفتم چه وقت حرکت کردید؟ فرمود دیروز خارج شدم در حالی نجیب پاشا سلیمانیه را فتح کرده و با شمشیر و قهر آنجا را گرفته و احمد پاشا پابانی را که در آنجا سرکشی میکرد را برکنار نمود و و بجای او عبدالله پاشا برادرش را نشاند.

والد مرحوم قدس سره گفت من از خبر او متحیر شدم و اینکه این فتح و خبر به حکام حله نرسیده و در به ذهنم نرسید که از او بپرسم چگونه دیروز راه افتاده و اکنون به حله رسیده در حالی که میان حله و سلیمانیه برای سوار تندرو بیش از ده روز راه است.

آنگاه آن شخص امر فرمود یکی از خدام خانه را که برای او آب بیاورد. خادم ظرف را گرفت که آب از حب بردارد. او را صدا کرد و فرمود: با این ظرف آب نیاور. زیرا حیوان مرده ای درون آن است! خادم نگاه کرد و در آن چلپاسه ی مرده ای دید. ظرف دیگری برداشت و برایش آب آورد.  

پس از نوشیدن آب از جا برخواست که برود. من نیزبه احترام او برخواستم. مرا دعا کرد و رفت.

زمانی که از خانه بیرون رفت به گروهی که در آن مکان بودند گفتم چرا خبر او را در فتح سلیمانیه انکار نکردید؟ گفتند چرا خودت انکار نکردی؟

پس حاجی علی سابق الذکر مرا به آنچه در راه واقع شده بود خبر داد و جماعت اهل مجلس به آنچه در غیاب من از خواندنش در آن مسوده و تعجب کردن از فروعی که در آن بود واقع شده بود خبر دادند. والد فرمود: به آنها گفتم جستجو کنید ولی گمان نمی کنم  که او را بیابید. و الله او صاحب الامر روحی فداه بود.

آن جماعت در طلب آن جناب متفرق شدند ولی اثری از او نیافتند. سپس فرمود ما تاریخی را که در آن روز از فتح سلیمانیه خبر داد را ثبت کردیم. و بشارت خبر آن پس از ده روز به حله رسید .

فرآوری: علی سیف

بخش مهدویت تبیان

 

 


منبع: کتاب : عبقری الحسان. ج2 . ص 92


نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1392 توسط شكوفه
امام زمان

جناب مستطاب آقای آقا شیخ حیدر علی مدرس اصفهانی نقل می کند:

در یک سال که در اصفهان بسیار سرد شد و قریب پنجاه روز آفتاب دیده نشد و علی الدوام برف می آمد و برودت هوا به حدی بود که نهرهای جاری یخ بسته بود. آن زمان  بنده در مدرسه باقریه (درب کوشک) حجره داشتم و حجره حقیر روی نهر واقع بود و مقابل حجره مثل کوه، برف و یخ جمع شده و از کثرت برف و شدت برودت راه تردد به شهر قطع شده و طلاب، فوق العاده در مضیقه و سختی بودند.

روزی پدر بنده با کمال عسرت به شهر آمدند که بنده را ببرند نزد خودشان که وسائل آسایش بهتر فراهم باشد.  اتفاقا برودت و بارش بیشتر شد و مانع از رفتن گردید و خاکه و ذغال هم جهت اشخاص بی تهیه دشوار بلکه غیر مقدور بود. از قضا نیمه شبی نفت چراغ تمام و کرسی هم سرد و مدرسه هم از طلاب خالی بود. حتی خادم هم اول شب درب مدرسه را بسته و به خانه اش رفته بود و فقط یک نفر طلبه در سمت دیگر مدرسه در حجره اش خوابیده بود.

پدرم با مشاهده این وضعیت بنای تغیر و تشدد گذاردند که تا کی می خواهی ما و خودت را به زحمت و مشقت اندازی؟ فعلا که اساس درس و مباحثه غیر مرتب است چرا در مدرسه ماندی و به منزل نیامدی تا ما و خود را از این سختی خلاص کنی؟

چاره ای جز سکوت و درد دل با خدا نداشتم. ولی از شدت سرما خواب بر چشمم مستولی شده بود و تقریبا شب هم از نیمه گذشته بود که ناگاه صدای درب مدرسه بلند شد. کسی محکم در را میکوبید. ما اعتنائی نکردیم باز به شدت در زد. به خیال آنکه اگر از زیر لحاف و پوستین بیرون بیائیم دیگر گرم نمیشویم از جواب خودداری می نمودیم. که این بار چنان در را کوبیدند که تمام مدرسه به لرزید. خودم را به هر صورتی بود مجبور به اجابت کرده و برخواستم.

بنده را به اسم و هویت صدا زدند و فرمودند شما را میخواهم . بدنم به لرزه افتاد. پیش خود گفتم: این وقت شب و مهمان آشنا! از این که مرا از پشت در شناخت اسباب خجالتم فراهم شد . در فکر عذری بودم که بتراشم شاید رفع مزاحمت و خجالت شود

چون در حجره را باز کردم دیدم به قدری برف آمده که از لب ازاره ایوان قریب یک وجب بالاتر است پا را در برف میگذاشتیم تا زانو یا بالاتر فرو می رفت. به هر زحمتی بود خود را به دهلیز مدرسه رسانیده و گفتم کیستی؟ این وقت شب کسی در مدرسه نیست.

بنده را به اسم و هویت صدا زدند و فرمودند شما را میخواهم . بدنم به لرزه افتاد. پیش خود گفتم: این وقت شب و مهمان آشنا! از این که مرا از پشت در شناخت اسباب خجالتم فراهم شد . در فکر عذری بودم که بتراشم شاید رفع مزاحمت و خجالت شود.

گفتم خادم در را بسته و به خانه رفته و من نمیتوانم باز کنم. گفتند بیا از روزنه بالای در این چاقو را بگیر و از فلان محل باز کن. فوق العاده تعجب کردم چون این رمز را غیر از دو سه نفر اهل مدرسه کسی نمیدانست. خلاصه چاقو را گرفته و در را گشودم . جلوی مدرسه به نوری روشن بود. شخصی را دیدم در ظاهر شوفرها، کلاه تیماجی گوشه دار بر سر و شال پشمی بر گردن و سینه بسته و دست کش چرمی در دست و پاها را با مچ پیچ محکم بسته بود. سلام کردم و ایشان رد سلام فرمودند.

در این فکر بودم که از صوت و صدا وی را بشناسم که کدام یک از آشنایان ما است که از تمام خصوصیات حال ما و مدرسه با اطلاع است که ناگاه دستشان را به جانب بنده پیش فرستاده و پول های رایج و سکه های دو قرانی در دست بنده گذاردند و چاقویشان را گرفته و فرمودند: فردا صبح خاکه (ذغال) برای شما می آورند.  اعتقاد شما باید بیش از این ها باشد و به پدرتان بگوئید اینقدر قرقر مکن ما بی صاحب نیستیم.

دیگر اینجا بنده مسرور شده تعارف کرده و گفت بفرمائید، پدرم تقصیر ندارند، چون همه امور به هم ریخته بود حتی نفت چراغ تمام شده بود ابراز نارضایتی می نمودند. فرمودند آن شمع کچی که در رفه صندوقخانه است را روشن کنید.

حالی به من دست داد که شرحش گفتنی نیست و تا صبح در همین حال به سر بردیم. ابوی جهت تحقیق پشت در مدرسه رفتند جای پای من بود و اثری از جای پای آن حضرت نبود. هنوز مشغول تعقیب نماز صبح بودیم که یکی از دوستان مقداری ذغال و خاکه جهت طلاب مدرسه فرستاده بود که تا پایان زمستان کافی بود

دو مرتبه عرض کردم آقا این چه پولی است؟ فرمودند مال شما است خرج کنید. تعجیل در رفتن داشتند و وداع نمودیم. خواستم در را ببندم متذکر امری شدم در را گشودم که از نام شریفش بپرسم.

دیدم آن روشنائی که جزئیات هم دیده میشد مبدل بتاریکی شده بود. حیران شدم. رد قدم های شریفش را جستجو کردم که یک نفر این همه وقت پشت در روی این برف ها ایستاده باشد باید آثار قدمش در برف ظاهر باشد! بر روی برف ها هیچ اثری از رد پا و رفت و آمدی نبود.

از آنجا که رفتن بنده طول کشیده بود، پدرم نگران شده و از در حجره مرا صدا می زدند که بیا هر که می خواهد باشد. خلاصه بنده از دیدن آن بزرگوار مأیوس شدم. بار دیگر در را بسته و به حجره آمدم. دیدم نارضایتی و طعنه های پدر از قبل بیشتر شده که در این هوای سرد که زبان با لب و دهان یخ می زند تو با چه کسی حرف می زدی؟

همانطور که فرموده بودند در رفه دست بردم، شمع کچی را دیدم که دوسال قبل در آنجا نهاده بودم ولی به کلی از فراموش کرده بودم. آوردم روشن کردم و پول ها را روی کرسی ریختم و قصه را به پدر گفتم.

سپس حالی به من دست داد که شرحش گفتنی نیست و تا صبح در همین حال به سر بردیم. ابوی جهت تحقیق پشت در مدرسه رفتند جای پای من بود و اثری از جای پای آن حضرت نبود. هنوز مشغول تعقیب نماز صبح بودیم که یکی از دوستان مقداری ذغال و خاکه جهت طلاب مدرسه فرستاده بود که تا پایان زمستان کافی بود.

فرآوری: علی سیف

بخش مهدویت تبیان

 


منبع: عبقری الحسان . علی اکبر نهاوندی


نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1392 توسط شكوفه
شیخ صدوق


از جمله فقهاء نامدار و محدثان بزرگ و از رۆساى امامیه، ابن بابویه و فرزند او شیخ صدوق مى‌باشند، كه هریك از این دو بزرگوار را صدوق مى‌نامند، هرچند كه این لقب بر پسر، بیشتر از پدر، اطلاق مى‌شود.


صدوق اوّل، جناب على بن الحسین بن موسى بن بابویه، است كه مدفن مباركش در قم مى‌باشد و صدوق دوم، فرزند ارجمند و خلف برومند آن بزرگوار، محمد بن على بن الحسین بن موسى بن بابویه، كه مدفن مقدسش در شهر رى، نزدیكى حرم مطهر حضرت عبد العظیم حسنى علیه السّلام است.

عنایات امام زمان علیه السّلام به ابن بابویه

از مطالبى كه راجع به ابن بابویه نقل شده استفاده مى‌شود كه آن فقیه بزرگوار، مورد عنایات حضرت ولى عصر علیه السّلام بوده است.

شیخ بزرگوار صدوق-دوم- نقل مى‌كند كه:

«محمد بن على اسود نقل مى‌كرد كه على بن الحسین- پدر صدوق- بعد از درگذشت محمد بن عثمان عمرى رضى اللّه عنه- سفیر سوم از سفراى چهارگانه امام زمان علیه السّلام- از من درخواست كرد تا از ابو القاسم حسین بن روح بخواهم كه از مولاى ما حضرت صاحب الزمان علیه السّلام مسئلت نماید و آن حضرت از خدا بخواهد و دعا كند كه خداوند فرزند پسرى به او مرحمت فرماید. من هم از ابو القاسم حسین بن روح خواستم و او این درخواست را به حضرت صاحب الامر علیه السّلام رسانید پس بعد از سه روز او خود به من خبر داد كه امام زمان «ارواحنا فداه» براى على بن الحسین دعا فرموده و به زودى فرزندى مبارك براى او متولد خواهد شد كه خداوند به‌وسیله او جامعه را منتفع خواهد گردانید و بعد هم فرزندان دیگرى براى او متولد مى‌شود.»

محمد بن على اسود مى‌گوید:

«من راجع به خودم نیز از او این مسئلت را نمودم و درخواست كردم كه خداوند به بركت دعا، فرزند پسرى روزى من فرماید ولى او درخواست مرا اجابت نكرد و گفت مرا به سوى این مطلب راهى نیست.

بارى براى على بن الحسین فرزندش محمد- شیخ صدوق معروف- متولد گردید و بعد از او نیز فرزندان دیگرى براى على بن الحسین پدید آمد لیكن براى من فرزندى بوجود نیامد.»

حسین بن عبد اللّه مى‌گوید شنیدم كه شیخ صدوق مى‌فرمود: «من به دعاى صاحب الامر علیه السّلام متولد شدم و بدین موضوع افتخار مى‌كرد»

شیخ صدوق قدّس سرّه بعد از نقل این مطلب مى‌فرماید:

«محمد بن على اسود رضى اللّه عنه هنگامى‌كه مى‌دید من به مجلس استادمان ابن ولید رضى اللّه عنه رفت‌وآمد مى‌كنم و رغبت و شوقى به كتب علم و حفظ آنها دارم مى‌گفت: جاى شگفتى نیست كه براى تو چنین رغبت و شوقى در علم است كه تو، به دعاى امام علیه السّلام به دنیا آمده‌اى.» (1)

محمد بن سوره قمى مى‌گوید:

«هرگاه آن دو فرزند فقیه و بزرگ ابن بابویه روایتى را نقل مى‌كردند مردم از حفظ آن دو، تعجب مى‌كردند و مى‌گفتند این مرتبه و حالت، امتیازى براى شما دو نفر است كه به بركت دعاى امام علیه السّلام نصیب شما شده و این مطلب در میان اهل قم مستفیض و شایع بود.» (2)

حسین بن عبد اللّه مى‌گوید شنیدم كه شیخ صدوق مى‌فرمود: «من به دعاى صاحب الامر علیه السّلام متولد شدم و بدین موضوع افتخار مى‌كرد.» (3)

و از محقق بحرانى نقل شده كه فرموده: «شیخ صدوق قدّس سرّه و برادرش به دعاى حضرت صاحب الامر صلوات اللّه و سلامه علیه متولد شدند.» (4)

قاضى نور اللّه پس از آنكه از ابن بابویه- على بن الحسین- نام مى‌برد، مى‌فرماید: «از اعاظم مجتهدان قم و از اكابر موالیان صاحب غدیر خم است» و شمّه‌اى از فضائل آن بزرگوار را ذكر مى‌كند، بعد از كتاب خلاصه نقل مى‌كند كه گفته: «او شیخ اهل قم در عصر خود و فقیه و ثقه ایشان بود. وى به عراق آمد و به صحبت ابو القاسم حسین بن روح كه وكیل ناحیه مقدسه مهدویه بود رسید و از بعضى مسائل دینیه پرسش كرد و بعد از مفارقت، نامه‌اى نوشته به‌وسیله على بن جعفر بن اسود به نزد او فرستاد و استدعا كرده بود كه نامه او را كه در آنجا التماس دعاى فرزند نموده بود به نظر شریف امام علیه السّلام برساند و چون آن رقعه به نظر شریف امام رسید در جواب او نوشتند:

امام زمان «ارواحنا فداه» براى على بن الحسین دعا فرموده و به زودى فرزندى مبارك براى او متولد خواهد شد كه خداوند به‌وسیله او جامعه را منتفع خواهد گردانید و بعد هم فرزندان دیگرى براى او متولد مى‌شود»

«قد دعونا اللّه لك بذلك و سترزق ولدین ذكرین خیّرین» ، (ما دعا كردیم و خدا را در این بابت خواندیم و به زودى خداوند دو فرزند ذكور اهل خیر را به تو خواهد داد)، و به بركت دعاى آن حضرت، خداى تعالى او را دو پسر داد: ابو جعفر-شیخ صدوق-و ابو عبد اللّه، و منقولست كه ابو جعفر مى‌گفت من به دعاى صاحب الامر علیه السّلام متولد شده‌ام و به آن افتخار مى‌نمود.» (5)

و محقق شوشترى نقل كرده از غضائرى از مرحوم شیخ صدوق كه او همواره مى‌گفت:

«من به دعاى صاحب الامر متولد شده‌ام و بدین موضوع افتخار مى‌كرد.» (6)

در پایان این فصل، عرض مى‌كنم نمى‌دانم با این كثرت نقل‌ها چه شده كه محقق بزرگ مرحوم شیخ اسد اللّه شوشترى در ترجمه و شرح حال شیخ صدوق مى‌فرماید: «او مانند برادرش به دعاء امام عسكرى یا امام زمان یا به دعاى هر دو تولد یافت.» (7) با آنكه همه آن نقل‌ها اتفاق داشتند كه این قضیه مربوط به حضرت حجة بن الحسن علیه السّلام بوده!!

نكته‌اى كه اخیرا به ذهن مى‌آید اینست كه چون حضرت عسكرى علیه السّلام نامه‌اى به پدر صدوق نوشته‌اند و در آنجا براى او دعا فرموده‌اند كه: «و جعل من صلبك اولادا صالحین» ، (خداوند از صلب تو فرزندان شایسته‌اى قرار دهد) این موجب شده كه صاحب مقابس گمان كرده‌اند كه ولادت شیخ صدوق به دعاى امام عسكرى علیه السّلام بوده است.

 

پی نوشت:

١) اكمال الدین صدوق، ص 52

٢ و ٣) منتخب الاثر، ص 385

٤) مقدمه معانى الاخبار، طبع جدید، ص 13

٥) مجالس المۆمنین، ج 1 ، ص 453 و جریان توقیع شریف و نامه مبارك امام زمان در پاسخ نامه ابن بابویه، پدر صدوق به همین نحوى كه از قاضى نور اللّه ذكر شد در رجال مامقانى، ج 2، ص 283 نیز آمده است.

٦) مقابس الانوار، ص 9

7) مقابس الانوار، ص 8

فرآوری: علی سیف

بخش مهدویت تبیان

 

 


منبع: تلخیص از کتاب عنایات حضرت مهدی موعود (عج) به علماء و مراجع تقلید


نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1392 توسط شكوفه
امام زمان

مرجان صغیر، حاکم ناصبی روی تخت سلطنتش نشسته بود و صدای قاه قاهش سرا را پر کرده بود. جنون هر لحظه، بیشتر و بیشتر حاکم را فرا می گرفت و خرده فرمایشاتش بیشتر می شد.

ابو راجح حمامی، این بار هم به خاطر حب اهل بیت(علیهم السلام) و بیزاری از دشمنان آنان، دستگیر شده بود. حاکم، هوار می زد و به جلاد می گفت: هلاکش کن، آنقدر شلاقش بزن تا طرفداری از خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) از ذهنش برود، کاری کن تا همین جا جان از تنش درآید.

نامسلمان ها، آنقدر شکنجه اش کرده بودند که دیگر حتی نای فریاد زدن هم برایش نمانده بود. حاکم دلش طاقت نیاورد و از تختش پایین آمد، شلاق را از دست جلاد گرفت و محکم بر صورت ابوراجح زد، در همان لحظه تمام دندان های او در دهانش ریخت.

بعد هم به جلاد دستور داد تا بینی ابوراجح را سوراخ کند و ریسمانى از مو از آن رد کردند و آن ریسمان را به ریسمان دیگری وصل کردند و او را در کوچه های حله گرداندند.

بعد هم اوج خباثت حاکم گل کرد و دستور قتلش را صادر كرد.

اطرافیان حاکم گفتند: او پیرمردى بیش نـیـست و آن قدر جراحت دیده كه همان جراحتها او را از پاى در مى آورد و احتیاج به اعدام ندارد, به همین خاطر هم خودتان را مسئول خون او نكنید.

ابو راجح حمامی، این بار هم به خاطر حب اهل بیت(علیهم السلام) و بیزاری از دشمنان آنان، دستگیر شده بود. حاکم، هوار می زد و به جلاد می گفت: هلاکش کن، آنقدر شلاقش بزن تا طرفداری از خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) از ذهنش برود، کاری کن تا همین جا جان از تنش درآید

خانواده ابوراجح حمامی بی آنکه امیدی به زنده ماندنش داشته باشند، در حالی که او نقش زمین شده بود، به خانه بردندش.

صبح روز بعد، مردم کوچه و بازار که خبر شکنجه ی ابوراجح را شنیده بودند، برای عیادت به سراغش رفتند. اما این بار خبری عجیب تر، هر کوی و برزن را پر کرد. مرد بی آنکه کوچکترین خراشی بر بدنش باشد، صحیح و سالم ایستاده بود و مشغول نماز خواندن بود.

وقتی جریان را از او پرسیدند، گفت: مـن بـه حالى رسیدم كه مرگ را به چشم دیدم. زمانى برایم نمانده بود كه از خدا چیزى بـخـواهـم، لـذا در دلم مشغول مناجات با خدای خود شدم و به مولایم حضرت صاحب الزمان (عج) استغاثه كردم .ناگاه دیدم حضرت مهدی(عج) دست شریف خود را به روى من كشیدند و فرمودند: از خانه خارج شو و براى زن و بچه ات كار كن، چون حق تعالى به تو عافیت مرحمت كرده است .

پس چشمانم را باز کردم و خود را این طور جوان و سرحال دیدم.

خبر صحت ابوراجح به گوش حاکم رسید. او که باورش نمی شد، مامورانش را فرستاد تا ابوراجح را به  دربار بیاورند. حاکم مرد را که دید، ترس تمام وجودش را گرفته و تنش به لرزه افتاده بود.

قبل از این اتفاق، حاکم ناصبی که همیشه پشت به قبله و مقام حضرت مهدی(عج) در حله می نشست، جایگاهش را عوض کرد و تختش را رو به قبله و آن مقام قرار داد و از ترس، با شیعیان با مدارای بیشتری برخورد می کرد.

بخش مهدویت تبیان

 


منبع: سایت موعود

العبقری الحسان، علامه نهاوندی، تشرف21.

بازنویسی: اریحا


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 توسط شكوفه

 


ولی الله الاعظم یعنی عظیم ترین ولی خدا. مخلَص ترین بنده ی خداوند همان عظیم ترین ولی خداست که خداوند او را برای خودش برگزیده است و خالص ترین است. چرا می گوییم عظیم ترین ولی خدا ؟

زیرا تحت ولایت ویژه و مستقیم خداوند تبارک قرار گرفته است و خداوند مقدر کرده است که بقیه ی مردم بواسطه ی امامت و تربیت او به مقام ولی اللهی برسند. خالص شدن ما بواسطه ی ولی الله الاعظم است. سیر وسلوک ما تحت ولایت امام عصر معنا می شود.

 


امام زمان
چکار کنیم که ارتباط ما با ولی الله الاعظم برقرار بشود؟

چون او خالص ترین بنده ی خداست بهترین راهی که می توانیم دست او را در وجودمان  باز کنیم، اخلاص است .

یکی از تشرف یافتگان می گفت که من درحج فقط می خواستم که تشرف به امام زمان(علیه السلام) پیدا کنم و شب تا صبح کنار خانه ی خدا بودم. توسل من این بود که اگر تشرف پیدا نمی کنم حداقل بفهمم که راه رسیدن و ارتباط به آن حضرت چیست؟ داشتم از کنار کعبه برمی گشتم چند لحظه ای خودم را در محضر امام دیدم. سوالم این بود که راه ارتباط با ولی الله الاعظم چیست ؟ حضرت سه قدم با من همراه شدند، در قدم اول فرمودند: اخلاص در عمل و در قدم دوم و سوم هم همین جمله را فرمودند. این راه نزدیک شدن به محضر ولی الله الاعظم است.

یعنی چیزی که دست ولایت و تربیت او را در زندگی ما باز می کند این است که عزم و اراده ی خدایی شدن را بگیریم و همت خدایی شدن را داشته باشیم. این اولین شرط گام گذاشتن درمسیر خداست.

شیطان پرست ها در گام اول مسیرشان را مشخص می کنند. کسانی که می خواهند شیطان پرست بشوند اولین جلسه شان خودفروشی به شیطان است یعنی در این جلسه فرد با شیطان عهد می بندد که از کارهای شیطان پیروی می کند بشرط اینکه شیطان از قدرتش به او بدهد. و بیان می کند که من خودم را به شیطان فروختم. بعد در این مسیر حرکت می کنند و ولایت شیطان را می پذیرند و شیطان هم به او قدرت های شیطانی را می دهد.

آیا ما خودمان را به خدا فروخته ایم؟ خدا می فرماید: هستند درمیان مردم که نفس شان را با خدا معامله می کنند و خودشان را ارزان نمی فروشند. این دنیا بازار معامله است و هر کس خودفروشی دارد. خوش به حال کسانی که خودشان را ارزان به شیطان نمی فروشند و تمام وجودشان را به خدا می فروشند. بعضی ها یکی از اعمالشان را خالص می کنند و آنرا به خدا می فروشند ولی بعضی ها تمام اعمالشان را وقف خدا می کنند. ما باید در این راه مقتدا داشته باشیم و دستمان در دست امام عصر باشد. یعنی آنچه امام فرموده اند عمل کنیم و در ابتدا به حرام و حلال توجه کنیم و آنها را رعایت کنیم.

اگر می خواهیم به سمت خدا حرکت کنیم باید جانانه باشیم و با تمام توان به سمت خدا بیاییم. نه اینکه سرگردان این طرف و آن طرف باشیم. ما باید با تمام وجود، راه را انتخاب کنیم و در آن راستا مقاومت داشته باشیم

با خدا معامله کنیم

عده ای نزد آیت الله بهجت آمده بودند و گفته بودند که چکار کنیم که ارتباط ما با امام زمان (عج) برقرار شود؟ ایشان فرمودند: تا رابطه ی ما با امام زمان(عج) قوی نشود کار ما درست نخواهد شد. قدرت ما با ولی الله در اصلاح نفس است. یعنی این نفس باید اصلاح شود. و اولین اصلاح نفس این است که انسان با خدا معامله کند و بگوید که خدایا من نمی توانم این نفس مرا اصلاح کنم. این نزدیک شدن به مقام مخلصین است .ما خودمان را بیچاره کرده ایم که ارتباط خودمان را با ساحت ولی الله قطع کرده ایم. در قطع ارتباط با او گویا هیچ نداریم.

اگر به اندازه ی یک نفس کشیدن امام زمان(عج) در میان ما نباشد زمین و زمان در کار نیست.

 

نوزادی که طومار شیطان را در هم پیچید

محدث قمی در سفینة البحار دارد که وقتی حضرت مهدی متولد شدند ابلیس از ته دل فریادی کشید و همه فرماندهان او جمع شدند و ابلیس گفت: نوزادی پا به عرصه ی وجود گذاشته است که تومار ما را در هم خواهد پیچید. ابلیس از فرماندهانش چاره جویی کرد و یکی از آنها گفت که تا این نوزاد رشد پیدا نکرده است، او را خواهیم کشت. ابلیس گفت: وجود ما شیاطین هم وابسته به وجود اوست .او آخرین ولی الله خدا روی زمین است تا قیامت و نفس کشیدن ما هم وابسته به نفس کشیدن اوست. به یُمن وجود او همه از او روزی می خورند و به وجود اوست که آسمان ها و زمین برقرار است. همه ی عالم وجود طفیلی وجود اوست. ابلیس گفت که باید چاره ی دیگر کرد. معرفت و گاهی ابلیس خیلی بالاست، او مقام را شناخته ولی دل نداده است. این برای ما هشداری است که باید به این مقام دل بدهیم.  

اولین اصلاح نفس این است که انسان با خدا معامله کند و بگوید که خدایا من نمی توانم این نفس مرا اصلاح کنم. این نزدیک شدن به مقام مخلصین است. ما خودمان را بیچاره کرده ایم که ارتباط خودمان را با ساحت ولی الله قطع کرده ایم. در قطع ارتباط با او گویا هیچ نداریم

انجام واجبات و ترک محرمات یکی از کارهایی است که ما با ترک حرام از ولایت شیطان خارج هستیم ولی وقتی کار حرامی را انجام می دهیم تحت ولایت شیطان هستیم.

ما باید از این ولایت خارج بشویم و با انجام عبادت سرعت مان را برای رسیدن به باغ ولایت بیشتر کنیم، اساس این است. اگر کار ما مشکل دارد بخاطر این است که ما هنوز به انجام واجبات و ترک محرمات مان کیفیت نداده ایم. من نمی گویم شمع باش یا پروانه باش لیک چون به فکر سوختن افتاده ای جانانه باش.

اگر می خواهیم به سمت خدا حرکت کنیم باید جانانه باشیم و با تمام توان به سمت خدا بیاییم. نه اینکه سرگردان این طرف و آن طرف باشیم. ما باید با تمام وجود، راه را انتخاب کنیم و در آن راستا مقاومت داشته باشیم.

فرآوری: زهرا اجلال

بخش مهدویت تبیان


منبع:

بیانات حجت الاسلام  حیدری کاشانی

سایت حوزه


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 توسط شكوفه
امام زمان

در بحث امکان تشرّف به حضور امام (علیه السلام) در غیبت کبری، علمای زیادی نظریه داده اند، لکن ما به جهت اختصار دیدگاه بعضی از بزرگان علمای شیعه را از نظر خوانندگان محترم می گذرانیم:

1 ـ مرحوم سید مرتضی(قدس سره) می فرماید:

إنّا غیر قاطعین علی أنّ الإمام(علیه السلام) لا یصل إلیه أحد ولایلقاه بشر، فهذا أمر غیر معلوم ولا سبیل إلی القطع علیه(1)؛

ما قطع نداریم که در زمان غیبت، کسی امام (علیه السلام) را زیارت نکند. زیرا موضوع عدم تشرّف به حضور حضرت، روشن نیست و راهی نیست که انسان به آن قطع پیدا کند.

در این مورد چنین ایراد شده که اگر سبب غیبت و استتار حضرت، ترس و خوف از ستمگران است، پس باید حضرت برای دوستان و شیعیان خودشان که خوفی از ناحیه آنان برای حضرتش نیست، ظاهر باشد.

مرحوم سید مرتضی (قدس سره) در ضمن جواب هایی که از این ایراد داده است، می فرماید:

إنّه غیر ممتنع أن یکون الإمام (علیه السلام) یظهر لبعض أولیائه ممّن لایخشی من جهته شیئاً من أسباب الخوف، فإنّ هذا ممّا لا یمکن القطع علی ارتفاعه و امتناعه و إنّما یعلم کلّ واحد من شیعته حال نفسه ولاسبیل له إلی العلم بحال غیره(2)؛

هیچ مانعی ندارد که امام (علیه السلام) برای بعضی از دوستان خود که ترسی از جانب آنان نباشد، ظاهر شود. زیرا امکان چنین زیارتی، چیزی نیست که بتوان قطع و یقین به امتناع آن پیدا کرد و هر کدام از شیعیان، به حال خود آگاه است و کسی را راهی به سوی آگاهی از حال دیگران نیست.

یعنی ممکن است افراد به زیارت حضرت موفق شوند و ما ندانیم.

2 ـ شیخ طوسی(قدس سره) در این مورد می فرماید:

الأعداء وإن حالوا بینه وبین الظهور علی وجه التصرّف والتدبیر، فلم یحولوا بینه وبین لقاء من شاء من أولیائه علی سبیل الاختصاص(3)؛

گر چه دشمنان ـ اسلام ـ مانع ظهور و تصرّف و تدبیر امام زمان (علیه السلام) شده اند، لکن نتوانستند مانع شوند از این که بعضی از دوستان آن حضرت به طور اختصاصی شرفیاب حضور آن جناب گردند.

ما یقین نداریم که امام زمان (علیه السلام) از تمام دوستان خود پنهان باشد، بلکه ممکن است برای بسیاری از آنان ظاهر شود وهر کس به حال خودش آگاه است نه دیگران (تا ملاقات را نسبت به همه نفی کند)

در سخنی دیگر، این عالم فرزانه جهان اسلام و تشیّع می فرماید:

لا یجب القطع علی استتاره عن جمیع أولیائه(4)؛

بر معتقدین به امامت آن حضرت، واجب نیست که اعتقاد داشته باشند آن بزرگوار از تمام دوستانش پنهان و مخفی است.

همچنین در مسأله غیبت، شیخ طوسی (رحمه الله) می فرماید:

نحن نجوز أن یصل إلیه کثیر من أولیائه والقائلون بإمامته(5)؛

ما جایز می دانیم که بسیاری از دوستان و شیعیان ـ حضرت مهدی(علیه السلام) ـ در غیبت کبری به وی دسترسی پیدا کنند.

و نیز در همان رساله غیبت فرموده است:

لا نقطع علی استتاره عن جمیع أولیائه، بل یجوز أن یبرز لأکثرهم ولایعلم کلّ إنسان إلاّحال نفسه(6)؛

ما یقین نداریم که امام زمان(علیه السلام) از تمام دوستان خود پنهان باشد، بلکه ممکن است برای بسیاری از آنان ظاهر شود و هر کس به حال خودش آگاه است نه دیگران(تا ملاقات را نسبت به همه نفی کند).

انتظار

3 ـ سید بن طاووس خطاب به فرزندش می فرماید:

والطریق مفتوحة إلی إمامک (علیه السلام) لمن یرید اللّه جلّ شأنه عنایته به وتمام إحسانه إلیه(7)؛

راه به سوی امام زمان تو، برای کسی که مورد عنایت و احسان خداوند قرار گیرد، باز است.

همچنین در فرمایش دیگری می فرماید:

و إذ کان (علیه السلام) غیر ظاهر الآن لجمیع شیعته فلا یمتنع أن یکون جماعة منهم یلقونه وینتفعون بمقاله وفعاله ویکتمونه کما جری الأمر فی جماعة من الأنبیاء والأوصیاء والملوک حیث غابوا عن کثیر من الاُمّة لمصالح دینیّة أو دنیویّة أوجبت ذلک(8)؛

اکنون که حضرت مهدی(علیه السلام) برای تمام شیعیان ظاهر نمی باشد، مانعی نیست که گروهی از شیعیان با حضرت ملاقات نمایند و از گفتار و کردار وی بهره مند گردند، و این مطلب را پنهان بدارند؛ چنانکه این جریان درباره گروهی از پیامبران و اوصیایشان و حتّی بعضی از سلاطین واقع شده است که به جهت مصالح دینی یا دنیوی از بسیاری از مردم پنهان می شدند.

به طور کلی برای تشرّف به حضور ایشان نمی توان راهی را که همه کس به آن برسند ارائه داد مگر عدّه معدودی (که به ملاقات آن حضرت نائل می شوند؛ دیگران) از این فیض عظیم به نحوی که آن حضرت را بشناسند محروم هستند. مع ذلک عمل به تکالیف شرعیّه وجلب رضایت وخشنودی آن حضرت وبعضی اعمال مثل چهل شب به مسجد سهله رفتن بسا موجب تشرف بعضی از اشخاصی که مصلحت باشد، خواهد بود

4 ـ آخوند خراسانی صاحب (کفایة الأصول) در بحث اجماع می فرماید:

وإن احتمل تشرّف بعض الأوحدی بخدمته ومعرفته أحیاناً؛(9)

گر چه محتمل است که بعضی از فرزانگانِ یگانه، به خدمت آن حضرت شرفیاب گردند و حضرتش را بشناسند.

5 ـ محقق نائینی نیز در همان بحث می فرماید:

نعم، قد یتّفق فی زمان الغیبة للأوحدی التشرّف بخدمته وأخذ الحکم منه (علیه السلام)(10)؛

گاهی ممکن است بعضی از بزرگان شایسته، شرفیاب خدمت حضرت شوند و حکم خدا را نیز از وی بگیرند.

6 ـ آیة اللّه العظمی گلپایگانی در جواب سۆالی که از ایشان در مورد امکان تشرف به حضور حضرت بقیة اللّه(علیه السلام) شده است، آن را ممکن دانسته که متن سۆال و جواب را ذکر می کنیم:

 

سۆال: چه کار باید کرد تا امام زمان (علیه السلام) را ملاقات کرد؟

جواب: به طور کلی برای تشرّف به حضور ایشان نمی توان راهی را که همه کس به آن برسند ارائه داد مگر عدّه معدودی (که به ملاقات آن حضرت نائل می شوند؛ دیگران) از این فیض عظیم به نحوی که آن حضرت را بشناسند محروم هستند. مع ذلک عمل به تکالیف شرعیّه وجلب رضایت و خشنودی آن حضرت و بعضی اعمال مثل چهل شب به مسجد سهله رفتن بسا موجب تشرف بعضی از اشخاصی که مصلحت باشد، خواهد بود.(11)

بنابراین، با توجه به نمونه هایی از دیدگاه های بزرگان شیعه و ستارگان آسمان فقه و فقاهت، روشن می شود که موضوع ارتباط و تشرّف به خدمت امام زمان (علیه السلام) امری ممکن است.

 

پی نوشت:

(1) تنزیه الأنبیاء، ص 230؛ بحارالانوار، ج 53، ص 323.

(2) تنزیه الأنبیاء، ص 234.

(3) تلخیص الشافی، ج 2، ص 221.

(4) تلخیص الشافی، ج 4، ص 222.

(5) کلمات المحققین، ص 533.

(6) جنّة المأوی مطبوع با بحارالانوار، ج 53، ص 323.

(7) کشف المحجّة، ص 153.

(8) الطرائف، ص 185.

(9) کفایة الاُصول، ج 2، بحث اجماع.

(10) فوائد الاُصول، ج 2، بحث اجماع.

(11) عنایات حضرت مهدی موعود (علیه السلام)، ص 18، در نقل مطالب بزرگان از کتاب مذکور استفاده کردیم.

بخش مهدویت تبیان

 


منبع: جلوه هاى پنهانى امام عصر . حسین علی پور


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 توسط شكوفه
نقش امام زمان (عج ) در دوران دفاع مقدس

ساعتی از نیمه شب گذشته بود. پژواک صدای جغدها در حیاط مدرسه می پیچید. طلبه جوان سر از کتاب بلند کرد و با سر انگشتان چشمهایش را مالید تا کمی از خستگی اش بکاهد.

میر علام از جایش بلند شد و گیوه هایش را پوشید، در ایوان ایستاد و نگاهش را به چیزی گره زد که سالها او را در آن حجره پاگیرش کرده بود. او رو به گنبد طلایی رنگ امیر المومنین(ع) ایستاد و در حالی که دستانش را روی سینه اش گذاشته بود، سلامی عرض کرد. اما آن شب حال دیگری داشت. وضویی گرفت و راهی حرم شد.

جوان نزدیک در که شد،چشمانش را به هم نزدیک کرد. چیز عجیبی می دید. استادش در مقابل در بسته حرم ایستاده بود و قفل های در خود به خود در مقابلش باز می شد.

استاد دستانش را روی سینه اش گذاشت و تا نیمه خم شد و سلام داد، لحظه ای نگذشت که از جانب حرم صدای جواب سلام آمد.

جوان روی نوک انگشتان پایش پشت سر استاد به راه افتاد. مقدس اردبیلی ضریح را زیارت کرد و در گوشه ای نشست. طلبه جوان در حالی که پشت در گوش ایستاده بود، از تعجب خشکش زده بود. صدای صحبت استاد با کسی می آمد. 

لحظاتی گذشت، استاد از حرم بیرون آمد و سمت مسجد کوفه به راه افتاد. بالاخره به محراب مسجد رسید. صدای مباحثه علمی استاد با مرد دیگری به گوش می رسید.

استاد در فکر فرو رفت و گفت: می گویم ولی باید قول بدهی که تا مرگ من به کسی نگویی. گاهی بعضی از مسائل بر من مشتبه می شود و بسا هست که در شب به نزد قبر امیرالمۆمنین علی (علیه السلام) می روم و در آن مسئله با آن حضرت سخن می گویم و جواب می شنوم. در این شب، مرا حواله به حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) نمود و فرمود: «فرزندم مهدی (علیه السلام) امشب در مسجد کوفه است. برو به نزد او و این مسئله را از او بپرس». و این شخص، حضرت مهدی (علیه السلام) بود

هوا رو به روشنی بود. جوان در حال خود نبود. در راه بازگشت مقدس اردبیلی شاگردش را شناخت و از کارش آگاه شد.

جوان به استاد گفت: ای مولا جان! من از اوّل تا آخر با تو بودم. اکنون مرا آگاه کن که شخص اوّل که در حرم مطهّر با او سخن می گفتی، چه کسی بود؟ و آن شخص که در مسجد کوفه با او هم سخن بودی که بود؟

استاد در فکر فرو رفت و گفت: می گویم ولی باید قول بدهی که تا مرگ من به کسی نگویی. گاهی بعضی از مسائل بر من مشتبه می شود و بسا هست که در شب به نزد قبر امیرالمۆمنین علی (علیه السلام) می روم و در آن مسئله با آن حضرت سخن می گویم و جواب می شنوم. در این شب، مرا حواله به حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) نمود و فرمود: «فرزندم مهدی (علیه السلام) امشب در مسجد کوفه است. برو به نزد او و این مسئله را از او بپرس». و این شخص، حضرت مهدی (علیه السلام) بود.

 

بخش مهدویت تبیان

 


منبع: سایت موعود

برکات حضرت ولی عصر(عج)، خلاصه العبقری الحسان، نهاوندی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 توسط شكوفه
آیت الله بهاءالدینی
آن شب را نخوابیدم. ایشان بعد از نیمه شب بلند شد. می‌دانستیم که چای باید کنارشان باشد، چایشان آماده بود. قبل از وضو، بلند شدند، نشستند مدتی در عالم خودشان بودند و داشتند نگاه می‌کردند، بعد رفتند وضو گرفتند و آمدند و نماز شب مختصری خواندند.

 

حجت الاسلام والمسلمین صدیقی خطیب محبوب جمع‌های مذهبی و امام جمعه موقت تهران که توفیق درک شاگردی آیت الله سیدرضا بهاءالدینی را دارد.

 به مناسبت پانزدهمین سالگرد رحلت عارف پارسا، در گفتگویی خواندنی در مجله پاسدار اسلام صحبتهایی شنیدنی و نکاتی جالب درخصوص آیت الله سیدرضا بهاءالدینی، مطرح کرده و دریچه‌های جدیدی را در شناخت این بزرگوار به روی مخاطب گشوده است که در ادامه بخش‏هایی از آن تقدیم می شود:

از چه زمانی با آیت الله بهاءالدینی آشنا شدید؟

 خیلی دقیق یادم نیست. من بچه طلبه بودم در یک مجلسی که ایشان بودند، روضه خواندم و آقای بهاءالدینی خیلی مرا تحویل گرفت.

این حرف‌هایی که الان به برکت امام و انقلاب مطرح است، آن موقع اصلاً کسی در این وادی‌ها نبود، ولی خب امثال آنها را دوست داشتم.

اینها هم ما را دوست می‌داشتند و خیلی عادی تفقد و نوازش می‌کردند، ولی رفت و آمد اصلی  ما با مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی از اواخر دوره حضرت امام بود که رسماً گاهی به منزلشان می‌رفتیم.

ایشان هم سراغ ما را می‌گرفت. قهراً هم آدم یک احساس خاص و جدیدی پیدا می‌کند. کرامت‌های ایشان را می‌شنیدیم و دیگر با این دید به ایشان نگاه می‌کردیم.

 آن وقت‌ها این جوری نبود. نماز آقای بهجت می‌رفتیم، روضه آقای بهجت می‌رفتیم و حالیمان نبود که آقای بهجت از اولیاءالله است، اشرافی دارد، چشم بازی دارد. اینها حالیمان نبود، ولی دوست داشتیم. آقای بهاءالدینی هم همین‌ جور بود. بعد از انقلاب، امام افق را عوض کرد و خیلی از ناگفتنی‌ها را دریافتیم و فهمیدیم که اینجاها هم خبرهایی هست.

ما معمولاً خدمت آیت‌الله بهاءالدینی می‌رفتیم و معمولاً هم ایشان نوازش خاصی داشت و گاهی ما را برای ناهار نگه می‌داشت. صبح که می‌رفتیم، می‌پرسید صبحانه خوردی یا نه و به ما صبحانه می‌داد.

 یک بار تهران آمدند، منزل ما و شب ماندند. تنها شبی که خدمت ایشان بودم، همان شبی بود که ایشان تهران بود. دلم می‌خواست بدانم شب را ایشان چگونه می‌گذراند؟ و آن شب را نخوابیدم. ایشان بعد از نیمه شب بلند شد. می‌دانستیم که چای باید کنارشان باشد، چایشان آماده بود.

 قبل از وضو، بلند شدند، نشستند مدتی در عالم خودشان بودند و داشتند نگاه می‌کردند، بعد رفتند وضو گرفتند و آمدند و نماز شب مختصری خواندند. شاید نماز شب آقا یک ربع بیشتر طول نکشید. بعد از نماز شب همین‌طور ساعتها در عالم خودشان بودند.

وقتی ایشان آمد منزل ما، خب به اعتبار ایشان عده دیگری هم آمده بودند. عیال ما هم با یک شوقی، آستین بالا زده بود و غذاهای خوبی درست کرد.

برای آقا سوپ به همراه آن غذاها درست کرده بود. اما ایشان هیچ دست به غذاها نبرد، ولی سوپ را خورد. آب هویج آوردیم، آب هویج را  هم خورد، ولی نه گله کرد که چرا این‌ جور غذایی را درست کردید، نه خودش این ‌جور بود که حالا که اینها زحمت کشیده‌اند باید بخوریم.

 هیچ! هیچ! راحتِ راحت! انگار مثلاً خانه خودش است و هیچ تکلفی نداشت. بعد هم صبح که شد، گفت: «من می‌خواهم بروم کنار باغچه بنشینم». فرش انداختیم و آنجا نشست. حالا اینکه مهمان است و چیز خاصی باشد، اصلاً مطرح نبود.

محضرشان هم که می‌رفتیم، این جور نبود که حالا کسی آمده و چیز جدیدی باید باشد. همان حالات عادی خودشان را داشت. بی‌تکلفی آقای بهاءالدینی بارز بود و علاوه بر آن، از بازی و بازیگر خیلی بدش می‌آمد.

فردی از ایشان درخواست کرده بود که بروند منزلش و شاید مقدماتی را هم فراهم کرده بود. آن بنده خدا کاره‌ای هم بود، وقتی آمد، آقا یک حالتی نشان دادند که خیلی برای ما عجیب بود و نرفتند.

هم نرفتند و هم نشان دادند که خوششان نمی‌آید. اما اشخاصی بودند که در آن رده‌ها نبودند، ولی آقا به قدری راحت برخورد می‌کرد که طرف احساس می‌کرد آقا خیلی دوستش دارد. معمولاً این شیوه ایشان، شیوه حضرت رسول‌«ص» بود.

 خود من هم فکر می‌کردم، آقا هیچ‌کس را بیشتر از من دوست نمی‌دارد! آخرین دیداری که با ایشان داشتم، حالشان خوب نبود، سکته‌شان شدید بود. می‌خواستند بلند شوند نمی‌توانستند، من رفتم کمک کنم.

حاج‌آقا عبدالله آمد، ایشان گفت: «بعضی‌ها از فرزند به آدم نزدیک‌ترند، بگذار کمک کند»، ولی احساسم این است که با خیلی‌ها این جور بودند. وقتی عنایتشان شامل بود، هر کسی که می‌رفت فکر می‌کرد که آقا خیلی به ایشان لطف دارند.

ایشان منزل ما که بودند، آقای فاطمی‌نیا آمد. دیروقت بود. آقای بهاءالدینی فرمودند: «خیلی گشتی». ظاهرا آقای فاطمی‌نیا راه را گم کرده بودند و زیاد گشته بودند و گفت: «تا راه را پیدا کنیم خیلی گشتیم». ایشان گشتن آنها را داشتند می‌دیدند.

جریان شهید صیاد هم مشهور است. ما هم هر وقت رفتیم، گویا آقا آماده بودند و می‌دانستند که بناست ما بیاییم. یک بار هم نشد که آمدن برایشان غیرمنتظره باشد. گویا بنا بوده و خودشان خواستند که شما بیایید و با آمادگی می‌پذیرفتند.

داستان شهید صیاد شیرازی که اشاره کردید چه بود؟

مرحوم صیاد از جبهه که می‌آمدند، به قم رسیده بودند، شب دیروقت بوده. ایشان به دوستش پیشنهاد کرده بود که برویم پیش آقای بهاءالدینی. رفیقش گفته بود که الان که وقتش نیست.

گفته بود: «نه، دلم برای آقا تنگ شده». وقتی رفته بودند، در زده بودند، آقا خودش در را باز کرده بود و چایی هم آماده بود. مرحوم صیاد گفته بود: «آقا! ما فکر می‌کردیم دیر وقت داریم می‌آییم. چه‌جور شد که چایتان آماده است؟» فرموده بود: «همانی که در دل شما انداخت که بیایید، همان هم به ما گفت که چای درست کنیم».

شهید صیاد اهل معنا بود...

 به بزرگان و به اخلاقیون علاقمند بود، به توسلات علاقمند بود. صیاد کارش درست بود، خدا رحمتش کند.

 


منبع:

ماهنامه پاسدار اسلام

تهیه و تنظیم: عبداله فربود، گروه حوزه علمیه  تبیان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 توسط شكوفه
آیت الله بهجت ره

شرط اساسی طلبگی دل سپردن و دلبستگی و ارادت کامل به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و جلب رضایت آن حضرت می باشد.

 

راه طلبگی راهی زیبا و پر نشیب و فراز و سرشار از آزمایش الهی است که تنها عاشقان امام زمان و آنان که مورد عنایت حضرت هستند موفق به پایان رساندن آن و رسیدن به منزلگه مقصود هستند .

 

حضرت آیت الله العظمی بهجت از علمایی است که به توفیقاتی دست یافت که کمتر کسی به آن ها توانسته است فائق شود و بدون تردید آن پیر سفر کرده مورد عنایت خاص و ویژه حضرت حجت بن الحسن العسکری علیهما السلام بودند ، ایشان که خود اهمیت نیاز به وجود و عنایت امام زمان را بیش از هر کس دیگری دریافته بودند درباره نیازمندی به عنایات امام می فرماید:  

 

  «ما در دریای زندگی در معرض غرق شدن هستیم؛ دستگیری ولیّ خدا لازم است تا سالم به مقصد برسیم.

باید به ولیّ عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف استغاثه کنیم که مسیر را روشن سازد و ما را تا مقصد، همراه خود ببرد .» 

 

  علمای بزرگ و نام آور و وارسته شیعه هرگز از توجه به قطب عالم امکان غافل نشدند و موفقیت و پیشرفت و بهروزی و تعالی خود را مرهون توجه به وجود نازنین آن آخرین ذخیره الهی و دعای خیر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می دانند .

 

طلاب باید بدانند که هیچ کس در این عالم هم چون امام زمان دلسوز و خیرخواه آنان نمی باشد و اگر آنان در عشق خود به حضرت صادق ثابت قدم باشند و آن حضرت را فراموش نسازند ایشان نیز آنها را فراموش نخواهد کرد و از دعای خیر محروم نخواهد ساخت .

 

حضرت آیت الله العظمی بهجت  که سراسر وجودش مملو از عشق امام زمان بود درباره مهربانی بیش از حد امام زمان به دوستانشان این گونه می فرماید :«چه قدر حضرت [امام زمان علیه السلام] مهربان است به کسانی که اسمش را می برند و صدایش می زنند و از او استغاثه می کنند؛

 

 از پدر و مادر هم به آنها مهربان تر است!»هم چنین آن عارف کامل و زاهد وارسته درباره لزوم توجه به امام زمان می فرماید :

«هر کس باید به فکر خود باشد و راهی برای ارتباط با حضرت حجت عجل اللله تعالی فرجه الشریف و فَرَج شخصی خود پیدا کند، خواه ظهور و فرج آن حضرت دور باشد، یا نزدیک!»

 

 هم چنین آن بزرگ مرجع جهان تشیع  درباره برقراری دائم و نوع ارتباط با آن یار غائب از نظر می فرماید: «لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف تشرّف حاصل کند، بلکه شاید خواندن دو رکعت نماز، سپس توسّل به ائمه علیهم السلام بهتر از تشرّف باشد. » 

 

  طلبه راستین هم چون علمای پارسا و پرهیزکار همیشه به دنبال جلب رضایت امام زمان علیه السلام است ، او به دنبال انجام کارهایی است که دل آن حضرت از آنها شاد و خرسند می شود و از کارهایی که دل حضرت را به درد می آورد روی گردان است.

 

شاگرد عارف نامی آیت الله سید علی قاضی ، آیت الله العظمی بهجت آن سالک راه حق و حقیقت درباره جلب رضایت آن امام مظلوم دور از وطن می فرماید:

 

«هر چند حضرت حجت از ما غایب و ما از فیض حضور آن حضرت محرومیم؛ ولی اعمال مطابق یا مخالف دفتر و راه و رسم آن حضرت را می دانیم؛ و این که آیا آن بزرگوار با اعمال و رفتار خود خشنود، و سلامی - هر چند ضعیف - خدمتش می فرستیم؛ و یا آن حضرت را با اعمال ناپسند، ناراضی و ناراحت می کنیم!» 

 

  طلبه باید رابطه خود با امام زمان را محکم و پابرجا سازد او با انجام برخی کارها می تواند این رابطه را به رابطه ای استوار سازد و محبت امام زمان را به دست آورد .فیلسوف و مفسر عصر حضرت آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره اهمیت ارتباط و  شیوه آن با آن حضرت می فرماید:

 

آنچه برای همگان ضروری و میسور است، ایجاد و حفظ ارتباط روحی و معنوی با آن حضرت است که در پرتو رعایت ادب حضور و ارتباط با آن حضرت تحصیل خواهد شد.

 

انجام دادن مستحبات و اعمال صالح به نیابت از آن حضرت و اهدای ثواب آن به ارواح طیّب عترت طاهرهعلیهم‌السلام از بهترین راه‏هایی است که می‏تواند ارتباط انسان با آن وجود مبارک را تأمین کند و بهترین حالت در چنین نیابتی، آن است که انسان در برابر عمل خویش از آن امام خواسته‏ای نداشته باشد،

 

 چرا که از قدر عملش می‏کاهد: 

چون خواسته ما به قدر ادراک ماست و ادراک ما بیشتر به حجاب تمنیات ما محجوب است، مطلوب متوقّع ما نیز محدود خواهد بود، پس بهتر است که برابر این ادب، به پیشگاه آن حضرت چیز خاصی را پیشنهاد ندهیم، زیرا او از آن دسته است که سجیّتهم الکرم هستند ، بنابراین شایسته آن است که در انتظار عطای او باشیم، چرا که آنچه آن حضرت به اقتضای سجیه کریم خویش عطا می‏کند ماندنی است.

 

حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی در ادامه این گونه می فرماید: البته این سخن بدین معنی نیست که انسان اگر مشکل خاصی دارد، با امام خویش در میان نگذارد و از او نطلبد بلکه مقصود آن است که در انجام دادن اعمال صالح به نیابت از آن حضرت، طلبی نداشته باشد و پیشنهادی ندهد تا آنان درخور خویش عطا کنند؛ نه در اندازه مطلوب محدود ما.

 

 آنان چون درخور خویش عطا کنند، هم قابلیت و ظرفیت می‏بخشند و هم مقبول و مظروف؛ و گاه گرچه به شخص عطا می‏کنند، ظهور و فضل عطایشان جامعه‏ای را بهره‏مند می‏سازد؛ مانند آنچه حضرت رضاعلیه‌السلام به شاگرد خویش جناب زکریّا بن آدم در برابر استجازه او برای خروج از قم فرمود: شما در قم بمانید.

 

خدای سبحان به برکت شما عذاب را از مردم قم برمی‏دارد، آن‏گونه که به برکت مزار پدرم عذاب را از ساکنان آن منطقه برداشته است.

 این نمونه‏ای از آن عطایاست که به شخصی چنان لطفی می‏کنند که چون پیکرش در زمینی مدفون شود، آن برکت در تمام آن شهر جریان یابد.

 

از دیگر آداب حسنه در ارتباط با امام عصر ادب برخاستن به احترام نام مبارک ولی‏عصرعجل الله تعالی فرجه الشریف  است که در میان شیفتگان و پیروان خاندان عصمت علیهم‌السلام سنّتی دیرپاست.

 


منابع:

1-پایگاه فرهنگی مذهبی روات حدیث

2-پایگاه فرهنگی مذهبی مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی

تهیه و فرآوری : مهدی صدری ، گروه حوزه علمیه تبیان


 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 توسط شكوفه