آفتاب پنهاني"جانم فدای محمد رسول الله و اهل بیت پاکش"
 
طلوع مي كند آن آفتاب پنهاني* ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

جستجو

دوستان من

تا کی گناه پشت گناه ایّها العزیز؟

عطوفت، شرمنده شما شد!

آقا بیا که بی تو پریشان شدن بس است

از دوری تو پاره گریبان شدن بس است

کنعان دل، بدون تو شادی پذیر نیست

یوسف! ظهور کن که پریشان شدن بس است

یعقوب دیده ام چه قَدَر منتظر شود؟

یعنی مقیم کلبه ی احزان شدن بس است

گریه ... فراق ... گریه ... فراق ... این چه رسمی است؟!

دیگر بس است این همه گریان شدن بس است

 

موی سپید و بخت سیاه مرا ببین

دیگر بیا که بی سر و سامان شدن بس است

تا کی گناه پشت گناه ایّها العزیز؟!

تا کی اسیر لذّت عصیان شدن؟! بس است

خسته شدم از این همه بازی روزگار

مغلوب نفس خاطی و شیطان شدن بس است

سرگرم زندگی شدنم را نگاه کن

بر سفره های غیر تو مهمان شدن بس است

 

امام زمان

یک لحظه هم اجازه ندادی ببینمت

گفتی برو که دست به دامان شدن بس است

باشد قبول می روم امّا دعای تو...

...در حقّ من برای مسلمان شدن بس است

دست مرا بگیر که عبدی فراری ام

دست مرا بگیر، گریزان شدن بس است

اِحیا نما در این شب اَحیا دل مرا

دل مردگی و این همه ویران شدن بس است

آقا بیا به حقّ شکاف سر علی

از داغ هجرت آتش سوزان شدن بس است

 

 

بخش مهدویت تبیان


منبع : سایت امام هشتم (علیه السلام) - محمدفردوسی

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1392 توسط شكوفه

عیدی تبلاگ به وبلاگ نویسان

 

سلام و درود بر بهار انسان‌ها و شکوفایی دوران‌ها

وعده پیامبر در گوش‌ها بود که:

هـان...! فرزندم مهدی خواهد آمد!

نوید علی در فضا طنین‌انداز بود که:

باری...! فرزندم مهدی خواهد آمد!

نوای فاطمه، گوش جان را می‌نواخت که:

آری...! فرزندم مهدی خواهد آمد!

فروغ امامان‌مان در نهایت استواری و متانت بر اوراق دل‌ها می‌درخشید که:

خدا را، فرزندمان مهدی خواهد آمد!

این وعده و نوید و نوا و کلام در گوش‌ها بود و بود تا...

در شب جمعه‌ای در نیمه شعبان، آفتاب از افق شرق سر زد و صبحگاهان فرزندی پاک از تبار والا, پای به عرصه گیتی نهاد.

آمد تا جهان تاریک را نورباران کند!

 

 

 

سلام و عرض شادباش داریم خدمت همگی عزیزان همراه و یاران مهربان و صمیمی تبیان و تبلاگ؛ و امیدواریم در این عید زیبا، از پروردگارِ مهربان، خیر دنیا و آخرت را عیدی بگیریم.
 

رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَفِی الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

 

درود پر آفرین داریم خدمت همگی عزیزانی که در این روزهای عید و مملو از شادمانی، همزمان با چراغانی دل‌هایشان، شهر را آذین داده‌اند، منازلشان را نیز آذین داده‌اند و اینک، ما هدیه‌ای داریم برای همراهان دوست داشتنی تبلاگ، تا وبلاگ‌هایشان را هم چراغانی کنند.

دلتان به نور لطف خدا منور

مشام جانتان به شمیم بهار معطر باد

 

 

 

 

 
امکانات زیباسازی وبلاگ برای منتظران وبلاگ نویس

 

 

امام زمان (عج)

دانلود پرچم و گوشه نماهای مهدویت

 

بنر سه گوش مهدوی برای سمت راست وبلاگ

بنر سه گوش مهدوی برای سمت چپ وبلاگ

دانلود گلدان‌های مهدوی زیبا برای وبلاگ

دانلود ساعت فلش زیبای مهدوی

دانلود جدا کننده‌های مهدوی

دانلود کد پخش زنده از مسجد مقدس جمکران

 

دانلود کد ثانیه شمار غیبت

 


باشگاه كاربران تبیان - سامانه تبلاگ



نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم تیر 1392 توسط شكوفه
امام زمان

زلفت اگر نبود، نسیم سحر نبود

گمراه می شدیم نگاهت اگر نبود

مهر شما به داد تمنای ما رسید

ورنه پل صراط، چنین بی خطر نبود

تعداد بی نظیریِ تان روی این زمین

از چهارده نفر به خدا بیشتر نبود

پیراهن، اشتیاق نسیمانه ای نداشت

تا چشم های حضرت یعقوب تر نبود

بی تو چه گویمت که در این خاک سرزمین

صدها درخت بود ولیکن، ثمر نبود

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای؟

این جشن ها برای تو تشکیل می شود

این اشک ها برای تو تنزیل می شود

رفتی، برای آمدنت گریه می کنم

چشمانمان به آینه تبدیل می شود

بوی خزان گرفته ی پاییز می دهد

سالی که بی نگاه تو تحویل می شود

ایمان ما که اکثراً از ریشه ناقص است

با خطبه های توست که تکمیل می شود

تقویم را ورق بزن و انتخاب کن

این جمعه ها برای تو تعطیل می شود

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای؟

ای آخرین توسل خورشید بام ها

ای نام تو ادامه ی نام امام ها

می خواستم بخوانمت اما نمی شود

لکنت گرفته اند زبان کلام ها

ما آن سلام اول ادعیه ی توییم

چشم انتظار صبحِ جواب سلام ها

آقا! چگونه دست توسل نیاوریم

وقتی گدا به چشم تو دارد مقام ها

از جا نماز رو به خدا و بهشتی ات

عطری بیاورید برای مشام ها

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای؟

آقا بیا که میوه ی ما کال می شود

جبریل مان بدون پر و بال می شود

در آسمان و در شب شعر خدا هنوز

قافیه های چشم تو دنبال می شود

یعنی تو آمدی و همه گرم دیدن اند

وقتی کنار پنجره جنجال می شود

روز ظهور نوبت پرواز می رسد

روز ظهور بال همه بال می شود

بیش از تمام بال و پر یا کریم ها

دست کبودِ فاطمه خوشحال می شود

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای؟

بخش مهدویت تبیان

 


منبع: وبلاگ شعر آیینی العطش

علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه اول اردیبهشت 1392 توسط شكوفه
امام زمان

کى به پایان برسد درد؟ ، خدا مى داند

ماه ساکن شود و سرد ، خدا مى داند

در سکوت شب هر کوچه این شهر خراب

گم شود ناله شبگرد ، خدا مى داند

مردم شهر همه منتظر یک نفرند

چه زمانى رسد این مرد؟ ، خدا مى داند

برگ ها طعمه ی بى غیرتى پاییزند

راز این مرثیه زرد خدا مى داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست

شاید این است رهاورد ، خدا مى داند

بخش مهدویت تبیان

 


منبع: وبلاگ شعر آیینی العطش

محسن جلالى فراهانى


نوشته شده در تاريخ یکشنبه اول اردیبهشت 1392 توسط شكوفه
امام زمان

دنیا بد است ، بی‌تو مکان بدی شده‌ست

ای صاحب زمانه! زمان بدی شده‌ست

حتی پیامی از تو به اینجا نمی‌رسد

بعد از تو باد ، نامه‌رسان بدی شده‌ست

برگرد ، تا هوای زمین را عوض کنی

حالا که نیستی ، خفقان بدی شده‌ست

حالا که نیستی ، همه ساکت نشسته‌اند

حتّی زبان شعر ، زبان بدی شده‌ست

ساعت ، به سرعت و نگران پیش می‌رود

این تیک تاک‌ها ، هیجان بدی شده‌ست

دست مرا بگیر که یخ زد بدون تو

جان مرا بگیر که جان بدی شده‌ست

بخش مهدویت تبیان

 


منبع: وبلاگ شعر آیینی العطش

میلاد عرفان‌پور


نوشته شده در تاريخ یکشنبه اول اردیبهشت 1392 توسط شكوفه
امام زمان (عج)

مزرعه ی عاشقان به بار می آید

گریه ی ما یک زمان به کار می آید

این دل پاییزیَم علامت خوبی است

بعد خزان نوبت بهار می آید

پای برهنه کنار جاده نشستم

منتظرم ، یعنی آن سوار می آید؟

اهل کرم بر فقیر سخت نگیرند

مطمئنم با دلم کنار می آید

حرف بزرگان ما دو تا شدنی نیست

او که بگوید ، سر قرار می آید

بافتن شعر ما به خاطر یار است

خب چه بگوییم جای (( یار می آید )) ؟

بخش مهدویت تبیان

 


منبع: وبلاگ شعر آیینی العطش

علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه اول اردیبهشت 1392 توسط شكوفه
ظهور الإمام المهدی ( علیه السلام ) بین الشیعة والسنة

 

 

 

راستش‌ را به‌ ما نگفتند یا لااقل‌ همة‌ راست‌ را به‌ ما نگفتند.

 گفتند: تو كه‌ بیایی‌ خون‌ به‌ پا می‌كنی‌،جوی‌ خون‌ به‌ راه‌ می‌اندازی‌ و از كشته‌ پشته‌ می‌سازی‌ و ما را از ظهور تو ترساندند.

 درست‌ مثل‌ اینكه‌ حادثه‌ای‌ به‌ شیرینی‌ تولد را كتمان‌ كنند و تنها از درد زادن‌ بگویند.

 

 ما از همان‌ كودكی‌، تو را دوست‌ داشتیم‌. با همة‌ فطرتمان‌ به‌ تو عشق‌ می‌ورزیدیم‌ و با همة‌ وجودمان‌ بی‌تاب‌ آمدنت‌ بودیم‌.

 عشق‌ تو با سرشت‌ ما عجین‌ شده‌ بود و آمدنت‌، طبیعی‌ترین‌ و شیرین‌ترین‌ نیازمان‌ بود.

 اما ... اما كسی‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ چه‌ گلستانی‌ می‌شود جهان‌، وقتی‌ كه‌ تو بیایی‌.

 همه‌، پیش‌ از آنكه‌ نگاه‌ مهرگستر و دست‌های‌ عاطفه‌ تو را توصیف‌ كنند، شمشیر تو را نشانمان‌ دادند.

 آری‌، برای‌ اینكه‌ گل‌ها و نهال‌ها رشد كنند، باید علف‌های‌ هرز را وجین‌ كرد و این‌ جز با داسی‌ برنده‌ و سهمگین‌، ممكن‌ نیست‌.

 آری‌، برای‌ اینكه‌ مظلومان‌ تاریخ‌، نفسی‌ به‌ راحتی‌ بكشند، باید پشت‌ و پوزة‌ ظالمان‌ و ستمگران‌ را به‌ خاك‌ مالید و نسلشان‌ را از روی‌ زمین‌ برچید.

دل‌های‌ بندگان‌ را آكنده‌ از عبادت‌ و اطاعت‌ می‌كنی‌ و عدالت‌ بر همه‌ جا دامن‌ می‌گسترد و خدا به‌ واسطة‌ تو دروغ‌ را ریشه‌كن‌ می‌كند و خوی‌ ستمگری‌ و درندگی‌ را محو می‌سازد و طوق‌ ذلت‌ و بردگی‌ را از گردن‌ خلایق‌ برمی‌دارد

 آری‌، برای‌ اینكه‌ عدالت‌ بر كرسی‌ بنشیند، هر چه‌ سریر ستم‌آلودة‌ سلطنت‌ را باید واژگون‌ كرد و به‌ دست‌ نابودی‌ سپرد.

 و اینها همه‌، همان‌ معجزه‌ای‌ است‌ كه‌ تنها از دست‌ تو برمی‌آید و تنها با دست‌ تو محقق‌ می‌شود.

 اما مگر نه‌ اینكه‌ اینها همه‌ مقدمه‌ است‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ بهشتی‌ كه‌ تو بانی‌ آنی‌ .

 آن‌ بهشت‌ را كسی‌ برای‌ ما ترسیم‌ نكرد.

 كسی‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ آن‌ ساحل‌ امید كه‌ در پس‌ این‌ دریای‌ خون‌ نشسته‌ است‌، چگونه‌ ساحلی‌ است‌؟!

كسی‌ به‌ ما نگفت‌ كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

 پرندگان‌ در آشیانه‌های‌ خود جشن‌ می‌گیرند و ماهیان‌ دریاها شادمان‌ می‌شوند و چشمه‌ساران‌ می‌جوشند و زمین‌ چندین‌ برابر محصول‌ خویش‌ را عرضه‌ می‌كند.(1)

 به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

 دل‌های‌ بندگان‌ را آكنده‌ از عبادت‌ و اطاعت‌ می‌كنی‌ و عدالت‌ بر همه‌ جا دامن‌ می‌گسترد و خدا به‌ واسطة‌ تو دروغ‌ را ریشه‌كن‌ می‌كند و خوی‌ ستمگری‌ و درندگی‌ را محو می‌سازد و طوق‌ ذلت‌ و بردگی‌ را از گردن‌ خلایق‌ برمی‌دارد.(2)

 به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

 ساكنان‌ زمین‌ و آسمان‌ به‌ تو عشق‌ می‌ورزند، آسمان‌ بارانش‌ را فرو می‌فرستد، زمین‌، گیاهان‌ خود را می‌رویاند... و زندگان‌ آرزو می‌كنند كه‌ كاش‌ مردگانشان‌ زنده‌ بودند و عدل‌ و آرامش‌ حقیقی‌ را می‌دیدند و می‌دیدند كه‌ خداوند چگونه‌ بركاتش‌ را بر اهل‌ زمین‌ فرو می‌فرستد. (3)

آری‌، برای‌ اینكه‌ عدالت‌ بر كرسی‌ بنشیند، هر چه‌ سریر ستم‌آلودة‌ سلطنت‌ را باید واژگون‌ كرد و به‌ دست‌ نابودی‌ سپرد. و اینها همه‌، همان‌ معجزه‌ای‌ است‌ كه‌ تنها از دست‌ تو برمی‌آید و تنها با دست‌ تو محقق‌ می‌شود

 به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

 همة‌ امت‌ به‌ آغوش‌ تو پناه‌ می‌آورند همانند زنبوران‌ عسل‌ به‌ ملكه‌ خویش‌.

 و تو عدالت‌ را آنچنان‌ كه‌ باید و شاید در پهنة‌ جهان‌ می‌گستری‌ و خفته‌ای‌ را بیدار نمی‌كنی‌ و خونی‌ را نمی‌ریزی‌. (4)

 به‌ ما نگفته‌ بودند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

 رفاه‌ و آسایشی‌ می‌آید كه‌ نظیر آن‌ پیش‌ از این‌، نیامده‌ است‌. مال‌ و ثروت‌ آنچنان‌ وفور می‌یابد كه‌ هر كه‌ نزد تو بیاید فوق‌ تصورش‌، دریافت‌ می‌كند. (5)

 به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

 اموال‌ را چون‌ سیل‌، جاری‌ می‌كنی‌، و بخشش‌های‌ كلان‌ خویش‌ را هرگز شماره‌ نمی‌كنی‌. (6)

به‌ ما نگفتند كه‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

 هیچ‌كس‌ فقیر نمی‌ماند و مردم‌ برای‌ صدقه‌ دادن‌ به‌ دنبال‌ نیازمند می‌گردند و پیدا نمی‌كنند. مال‌ را به‌ هر كه‌ عرضه‌ می‌كنند، می‌گوید: بی‌نیازم‌.(7)

 ای‌ محبوب‌ ازلی‌ و ای‌ معشوق‌ آسمانی‌!

 ما بی‌آنكه‌ مختصات‌ آن‌ بهشت‌ موعود را بدانیم‌ و مدینة‌ فاضلة‌ حضور تو را بشناسیم‌ تو را دوست‌ می‌داشتیم‌ و به‌ تو عشق‌ می‌ورزیدیم‌.

 كه‌ عشق‌ تو با سرشت‌ها عجین‌ شده‌ بود و آمدنت‌ طبیعی‌ترین‌ و شیرین‌ترین‌ نیازمان‌ بود.

 ظهور تو بی‌تردید بزرگترین‌ جشن‌ عالم‌ خواهد بود و عاقبت‌ جهان‌ را ختم‌ به‌ خیر خواهد كرد.

 كلك‌ مشاطه‌ صنعش‌ نكشد نقش‌ مراد

 هركه‌ اقرار بدین‌ حسن‌ خداداد نكرد

 

پی‌نوشت‌ها:

1. پیامبر اكرم‌ (ص) : فعند ذلك‌ تفرح‌ الطیور فی‌ اوكارها و الحیتان‌ فی‌ بحارها و تفیض‌ العیون‌ و تنبت‌ الارض‌ ضعف‌ اكلها: ینابیع‌ المودة‌، ج‌ 2، ص‌ 136.

 2. پیامبر اكرم‌ (ص): یفرج‌ الله‌ بالمهدی‌ عن‌الامه‌، بملا قلوب‌ العباد عبادة‌ و یسعهم‌ عدله‌، به‌ یمحق‌ الله‌ الكذب‌ و یذهب‌ الزمان‌ الكلب‌ و یخرج‌ ذل‌ الرق‌ من‌ اعناقكم‌: بحارالانوار، ج‌51، ص‌ 75.

 3. پیامبر اكرم‌ (ص): یحبه‌ ساكن‌ الارض‌ و ساكن‌ السماء و ترسل‌ السماء فطرها و تخرج‌ الارض‌ نباتها. لاتمسك‌ منه‌ شیئا، یعیش‌ فیهم‌ سبع‌ سنین‌ او ثمانیاً او تسعا. یتمنی‌ الاحیاء الاموات‌ لیروالعدل‌ و الطمأنینه‌ و ما صنع‌ الله‌ باهل‌ الارض‌ من‌ خیره‌ : بحارالانوار، ج‌ 51، ص‌ 104.

 4. پیامبر اكرم‌ (ص): یأوی‌ الی‌ المهدی‌ امته‌ كمال‌ تأوی‌ النحل‌ الی‌ یعسوبها و یسیطر العدل‌ حتی‌ یكون‌ الناس‌ علی‌ مثل‌ امرهم‌ الاول‌ . لا یوقظ‌ نائماً و لا یهریق‌ دماً: منتخب‌الاثر، ص‌ 478.

 5. پیامبر اكرم‌ (ص)9  : تنعم‌ امتی‌ فی‌ دنیاه‌ نعیماً لم‌ تنعم‌ مثله‌ قط‌. البر منهم‌ و الفاجر و المال‌ كدوس‌ یأتیه‌ الرجل‌ فیحثوله‌: البیان‌، ص‌ 173.

 6. پیامبر اكرم‌ (ص): یفیض‌المال‌ فیضاً و یحثوالمال‌ حثوا و لایعده‌ عدا :صحیح‌ مسلم‌، ج‌ 8، ص‌ 185.

 7. پیامبر اكرم‌ (ص): یفیض‌ فیهم‌ المال‌ حتی‌ یهم‌ الرجل‌ بماله‌ من‌ یقبله‌ منه‌ حتی‌ یتصدق‌ فیقول‌ الذی‌ یعرضه‌ علیه‌: لا ارب‌ لی‌ به‌ : مسند احمد، ج‌ 2، ص‌ 530.

بخش مهدویت تبیان


سید مهدی‌ شجاعی‌


نوشته شده در تاريخ یکشنبه اول اردیبهشت 1392 توسط شكوفه

مولای من!

کرامات امام زمان (عج) در جبهه‌ها

ای كاش آن اوایل كه زبان گشودم، نزدیكانم مرا به گفتن یا مهدی وا می‌داشتند. ای كاش مهد كودكم، مهد، آشنایی با تو بود. كاشكی در كلاس اول دبستان، آموزگارم الفبای عشق تو را برایم هجی می‌كرد و نام زیبای تو را سر مشق دفترچة تكلیفم قرار می‌داد.

 

در دوره راهنمایی، هیچ كس مرا به خیمه سبز تو راهنمایی نكرد.

در سال‌های دبیرستان، كسی مرا با تو ـ كه مدیر عالم امكان هستی ـ پیوند نزد.

در كتاب جغرافی ما، صحبتی از «ذی طوی» و «رضوی» نبود.

در كلاس تاریخ، كسی مرا با تاریخ غیبت غربت و تنهایی تو آشنا نساخت.

در درس دینی، به ما نگفتند «باب الله» و «دیّان دین» حق تویی.

دریغ كه در كلاس ادبیات، آداب ادب ورزی به ساحت قدس تو را گوش زد نكردند.

 

 

 

 

چرا موضوع انشای ما، به جای «علم بهتر است یا ثروت»، از تو و از ظهور تو و روش‌های جلب رضایت تو نبود؟! مگر نه این است كه بی تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟

ای كاش در كنار انواع و اقسام فرمول‌های پیچیده ریاضی، فیزیك و شیمی، فرمول ساده ارتباط با تو را نیز به من یاد می‌دادند.

 

وقتی برای كنكور درس می‌خواندم، كسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان تشویق نكرد. كسی برایم تبیین نكرد كه معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی‌ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیت یا مهد كودك خویش در جا می‌زنند.

مولای من! در دانشگاه هم كسی برایم از تو سخن نگفت؛ پرچمی به نام تو افراشته نبود؛ كسی به سوی تو دعوت نمی‌كرد؛ هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نكرد. كاركرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام، جبران كسری معدل دانشجویان بود!

نه این كه از تبلیغات مذهبی، نشست‌های فرهنگی،  نماز جماعت، اردوهای سیاحتی ـ زیارتی مسابقات قرآن و نهج البلاغه و...خبری نباشد.... كم و بیش یافت می‌شود؛ اما در همین عرصه‌ها نیز تو سهمی نداشته‌ای و غریب و مظلوم و از یاد رفته‌ای.

اینك اما در عمق ضمیر خود، تو را یافته‌ام؛ چندی است با دیده دل تو را پیدا كرده ام؛ در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می‌كنم؛ گویی دوباره متولد شد‌ه‌ام.

آقای من!

از كجا آغاز كنم؟ از خود بگویم یا از دیگران؟ از نسل‌های گذشته بگویم یا از نسل امروز؟ از دوستان شكوه كنم یا از دشمنان؟ از آنانی بگویم كه خاطر شریف تو را می‌آزارند؟ از آنها كه دستان پدرانه و مهربانت را خون ریز معرفی می‌‌كنند؟ از آنها كه چنان برق شمشیرت را به رخ می‌كشند كه حتی دوستانت را از ظهورت می‌ترسانند؟

از آنها كه بر طبل نومیدی می‌كوبند و زمان ظهورت را دور می‌پندارند؟ از خود آغاز می‌كنم كه هركس از خود شروع كند، امر فَرَج اصلاح خواهد شد.

می‌خواهم به سوی تو برگردم. یقین دارم برگذشته‌های پر از غفلتم، كریمانه چشم می‌پوشی؛ می‌دانم توبه‌ام را قبول می‌كنی و با آغوش باز مرا می‌پذیری. من از تو گریزان بودم؛ اما تو هم چون پدری مهربان، دورادور مرا زیر نظر داشتی... العفو... العفو.... .

 


 

منبع:

(برگرفته از كتاب آشتی با امام عصر «هراتی»)

http://www.tebyan.net


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام آبان 1390 توسط شكوفه

این جمعه هم گذشت، تو اما نیامدی

پایانِ سبز قصه دنیا، نیامدی

مانده ست دل اسیر هزاران سؤال تلخ

ای پاسخ هر آنچه معمّا، نیامدی

کِز کرده اند پنجره ها در غبار خویش

ای آفتاب روشنِ فردا، نیامدی

افسرده دل به دامن تفتیده کویر

ای روح آسمانی دریا، نیامدی

ای حسّ پاکِ گم شده روح روزگار
زیباترین بهانه دنیا نیامدی

ای از تبار آینه ها، ای حضورسبز

ای آخرین ذخیره طاها نیامدی

این جمعه هم گذشت و غزل ناتمام ماند

این است قسمتِ دلِ من، تا نیامدی

حسن یعقوبی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 توسط شكوفه

... ای اُف بر این زمانه و ای اُف به روزگار !

تا کِی شکست ، خُرد شدن ، بغض ، انتظار ؟ زیباترین بهانه دنیا نیامدی

                                                    تقویم ها نبود تو را ناله می کنند

در سال های ساکت و بی روح و مرگبار

تقویم ، بی تو ، هرچه که باشد قشنگ نیست

فرقی نمی کند (چه زمستان و چه بهار)

حتی تمام فلسفه ها بی تو مبهم اند ؛

مرزی نمانده بین جهان ، جبر ، اختیار

دنیا پر است از همه ی چیزهای شوم

از هرچه اتفاق عبث ، تلخ ، ناگوار

از زندگی به شیوه ی حیوان ، ولی"modern "

یعنی که : کار ، پول ، هوس ، کار ، کار ، کار ...

از"ism" های پرشده از پوچ ِ پوچ ِ پوچ

از طرز فکر های طرفدار انتحار

از هرچه ریشه اش به حقیقت نمی رسد ؛

از ماسک های چهره نما ، اسم مستعار

ازجنگ های خانه برانداز و بی دلیل

از قتل عام ، بمب ، ترور ، چوبه های دار

دنیا شبیه بشکه ی باروت ، شب به شب ـ

نزدیک می شود به عدم ، مرگ ، انفجار

من شرط بسته ام که می آیی و مطمئن ـ

هستم برنده می شوم آخر در این قمار

یعنی که می رسی و جهان پاک می شود

از هرچه جسم فاسد و اشباح نابکار

آن وقت با دو دست خودت پخش می کنی

در بین تشنگان جهان ، سیبِ آبدار

حرف دلم عصاره ی این چند واژه است :

تاکِی شکست ، خُرد شدن ، بغض ، انتظار ؟

این شعر اگر چه قابلتان را نداشته

آقا! فقط قبول کنیدش به یادگار

اصلاً برای این که بفهمم چه گفته ام

انگشت روی مصرع دلخواه خود گذار :

ـ یک شعر عاشقانه که می خوانی اش

و یا

ـ  یک مشت درد دل که نمی آیدت به کار .

مهدی زارعی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 توسط شكوفه