آفتاب پنهاني"جانم فدای محمد رسول الله و اهل بیت پاکش"
 
طلوع مي كند آن آفتاب پنهاني* ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

جستجو

دوستان من

یا صاحب الزمان-عج-

 


بهمن‌ماه سال شصت بود كه آقای "سید‌هرندی" که از طلاب و بزرگ‌زادگان اصفهانی هستند، از قول پدر بزرگوارش ـ ابوی ایشان جناب حاج سید‌رضا هرندی، از علمای بزرگ و خطبای جلیل اصفهان بودند ـ نقل كرد كه پدرم می‌گفت:

 


بهمن‌ماه سال شصت بود كه آقای "سید‌هرندی" که از طلاب و بزرگ‌زادگان اصفهانی هستند، از قول پدر بزرگوارش ـ ابوی ایشان جناب حاج سید‌رضا هرندی، از علمای بزرگ و خطبای جلیل اصفهان بودند ـ نقل كرد كه پدرم می‌گفت:

«من در ایام جوانی که هنوز در حجره مدرسه به‌سر می‌بردم، به دعوت جمعی، قرار شد که در محله‌ای منبر بروم. البته به من گفتند: در همسایگی منزلی که قرار است منبر بروم، چند خانواده بهایی سکونت دارند و باید فکر آنها را هم بکنی...

با همه آن سفارشات و خیرخواهی‌های مردم، چون جوان بودم، با شور و خلوص عجیبی این امر را تقبل کردم. بعد از ده شب که پایان جلسات بود، مجلس مهمانی‌ای تشکیل شد و پس از صرف شام عازم مدرسه شدم.

ناگفته نماند كه در این ده شب درباره پوچ بودن بساط‌های بهایی‌گری داد سخن داده و بطلان اساس این فرقه را آشکار و برملا ساخته بودم.

در راه مدرسه داشتم به مدرسه می‌آمدم که ناگهان چند نفر را مشاهده کردم که پیدا بود قصد مرا دارند؛ نزدیک شدند و از من، تشکر و قدردانی و تجلیل کردند؛ یکی‌شان دست مرا می‌بوسید، دیگری به عبای من تبرک می‌جست و...

حرفشان این بود كه آقا، حقاً شما چشم ما را روشن کردید...

بعد پرسیدند که قصد کجا را دارید؟

گفتم می‌خواهم به مدرسه بروم. آنها گفتند خواهش می‌کنیم امشب را به مدرسه نروید و به منزل ما بیایید.

مقداری از راه را كه آمدیم به درِ بزرگ و محکمی رسیدیم. در را باز کردند؛ من هم وارد خانه شدم. در را از پشت، از پایین، از وسط و بالا، بستند. وارد اتاق که شدیم، ناگهان چندین نفر دیگر را هم دیدم که همه ناراحت و خشمگین نشسته‌اند؛ آنها هیچ توجهی به آمدن من نشان ندادند؛ حتی جواب سلام مرا هم ندادند!

من پیش خودم فكر کردم که شاید اینها بین خودشان اتفاقی پیش آمده كه سبب ناراحتی‌شان شده است. بعد که نشستم، یکی از آنها به تندی خطاب به من کرد که:

سید! اینها چه حرف‌هایی است که بالای منبر می‌گویی؟ ـ عتاب‌و‌خطابشان كمی هم همراه با تهدید بود ـ! رو کردم به یک نفر دیگرشان که این آقا چرا این‌گونه حرف می‌زند؟! همگی گفتند: بلی؛ درست می‌گوید؛ چاقو و دشنه‌هایشان آماده شد و گفتند: که امشب، شب آخر تو است و ترا خواهیم کشت.

من گفتم: خوب چه عجله ای دارید؟! شب، طولانی است و من یک نفر هم در دست شما آدم‌های مسلح؛ کشتن من که کاری ندارد؛ ولی توجه کنید که سخنی بگویم.

پس از تأمل و مشورت و بگوومگو میان خودشان، بالاخره به ما مهلت دادند که من حرفی را بگویم. من هم گفتم:

من پدر و مادر پیری در هرند (قریه ایشان) دارم که مرا با زحمت به شهر فرستاده‌اند تا درس بخوانم و به مقامی برسم و کاری بکنم. اکنون خبر مرگ من برای آنها خیلی گران است. شما به خاطر آنها دست از کشتن من بردارید.

جواب ایشان تندی و تلخی بود و این‌که این چه حرف‌هایی است كه سید می‌گوید؟! سریعا بلند شوید و راحتش کنید!

من دوباره گفتم: شب بلند است؛ چه عجله‌ای دارید؟! بنشینید كه حرف‌های دیگری هم دارم.

گفتند: حرف آخرت باشد؛ بگو.

گفتم: شما با این کار امام‌زاده واجب‌التعظیمی را برای مردم درست می‌كنید! مردم هم بر مرقد من مزار و بارگاه خواهند ساخت و سال‌های سال به زیارت من خواهند آمد و برای من طلب رحمت و ادای احترام و برای قاتلان من ـ که شمایید ـ، نفرین و لعن خواهند کرد. پس بیایید برای خاطر خودتان از این بدنامی، از این کار منصرف شوید.

اما همچنان سر و صدای "بکشیدش، و خلاصش کنید و اینها چه حرف‌هایی است كه می‌زنی؟" از آنها بلند شد.

من دوباره گفتم: حالا که شما عزم‌تان را برای کشتن من جزم كرده‌اید، مشكلی نیست، من قبول می‌كنم. اما معمولا رسم ما شیعیان بر این است که دم مرگ وضویی بسازیم و توبه‌ای كنیم و نمازی به‌جا‌آوریم. به اصرار این پیشنهاد را قبول کردند و برای این‌که احتمال می‌دادند شاید من مسأله وضو را بهانه کرده‌ام، برای این‌که در حیاط فریاد کنم و به همسایه‌ها خبر دهم، مرا در حلقه‌ای از "دشنه‌و‌خنجر‌به‌دستان"، برای وضو‌گرفتن به حیاط آوردند.

من هم بعد از وضو، نماز را شروع کردم و قصد کردم که در سجده آخر هفت مرتبه بگویم: «المستغاث بک یا صاحب الزمان»

با حضور قلب مشغول نماز شدم. در اثنای نماز بود که درِ خانه را زدند؛ اینها مردد بودند که در را باز کنند یا نه؟ ناگهان در باز و سواری وارد خانه شد، آمد پهلوی من و منتظر ماند که من نمازم را تمام کنم. پس از اتمام نماز، دست مرا گرفت به قصد بیرون بردن از خانه، راه افتادیم.

یا صاحب الزمان

این بیست نفری که لحظه‌ای پیش، همه دست به دشنه بودند تا مرا بکشند، گویی همه مجسمه‌هایی بودند که بر دیوار نصبند! دم برنیاوردند؛ ما از خانه بیرون رفتیم؛ شب، گذشته و درِ مدرسه بسته بود؛ به نزدیك درِ مدرسه که رسیدیم، ناگهان باز شد و ما داخل مدرسه شدیم. من به آن اقای بزرگوار عرض کردم که: بفرمایید حجره کوچک ما تا خدمتی کنیم. در جواب فرمودند: من باید بروم یا شاید هم فرمودند که: مثل شما باز هم هست و من باید به دادشان برسم ـ تردید از راوی (فرزندِ سیدِ‌هرندی) است ـ. من نیز از ایشان جدا و وارد حجره شدم.

دنبال کبریتی بودم تا چراغ را روشن کنم؛ ناگهان به‌خود آمدم که: این چه داستانی است؟ من کجا بودم؟ چه شد؟ چگونه آمدم، اکنون کجایم؟ به‌دنبال آن بزرگوار روان شدم، ولی اثری از او نیافتم.

صبح، خادم با طلبه‌ها دعوا داشت که: چرا درِ مدرسه را باز گذاشته‌اند و اصلاً چرا بعد از گذشتنِ وقت آمده‌اند؟!

طلاب، همه اظهار بی‌اطلاعی می‌کردند. بعد، آمدند سراغ من که چه کسی برای شما در را باز کرد؟ من گفتم: ما که آمدیم، در باز بود؛ در واقع جریان را کتمان کردم.

پس از مدتی، همان بیست نفر آمدند و سراغ مرا گرفتند، وارد حجره شدند و گفتند: شما را قسم می‌دهیم به جان آن‌که دیشب شما را از مرگ و ما را از گم‌راهی و ضلالت نجات داد، راز ما را فاش نکن؛ پس از آن، همگی شهادتین گفتند و اسلام آوردند.

من همچنان این راز را در دل داشتم و آن را برای احدی بازگو نكرده بودم تا مدت‌زمان طولانی‌ای كه از آن جریان گذشته بود، اشخاصی از تهران به خانه من آمدند و گفتند: جریان آن شب را بازگو کنید. معلوم شد که آن بیست نفر به دوستان‌شان جریان را گفته بودند و آنها هم مسلمان شده بودند.

پس از آن وعاظ اصفهان، مرتب جریان را روی منابر می‌گفتند و مردم را متوجه وجود با‌برکت و نورانی حضرت ولی عصر ـ علیه السلام ـ می‌کردند.»

 


منبع:باشگاه كاربران تبیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390 توسط شكوفه

قرآن برای معرفی شخصیتهای الهی از سه راه وارد می شود, و در هر موردی طبق مصالحی از شیوه ی خاصی پیروی می کند . گاهی معرفی با اسم , گاهی معرفی با عدد و گاهی نیز معرفی با صفت .
اگر نام حضرت در قرآن نیست , ولی صفات و خصوصیات حکومت او در قرآن وارد شده است .
اصولاً قرآن درمعرفی افراد , مصالح عالی را در نظر می گیرد . گاهی مصالح ایجاب می کند تنها به صفات افراد بپردازد , چنانکه درباره ی حضرت مهدی (ع) جریان از این قرار است که :
اولاً : تشکیل چنین حکومتی در مواردی صریحاً و در موارد دیگر به طور اشاره در قرآن وارد شده است . آیاتی که در سوره ی توبه و صف از انتشار وگسترش اسلام در سطح جهانی نوید می دهد , مانند : « لِیُظهِرَهُ عَلَی الدّینِ کلّه » یعنی تا آنان را بر همه ی ادیان پیروز سازد , اشاره به تشکیل این حکومت است . زیرا مفسّران می گویند : مضمون این آیه را که پیشگویی از گسترش فراگیر و همه جانبه ی اسلام در سطح جهان است هنوز تحقق نیافته است .
از این گذشته در آیه106سوره انبیا می فرماید : « ما پس از ذکر , در زبور نوشتیم که بندگان شایسته من , وارث زمین خواهند بود » . آیه ی شریفه نوید می دهد که صالحان , وارثان زمین خواهند بود و حکومت جهان را به دست خواهند گرفت . و به اتفاق تاریخ بشر هنوز این وعده ی الهی تحقق نپذیرفته است .
ثانیاً : اگر نام اصلی امام زمان (ع) را نبرده به خاطر مصلحتی است که برای اهل فضل و درک مخفی نمی باشد , زیرا به همان علت که نام امام علی (ع) رانبرده نام آن حضرت را نیز نبرده است . اگر نام این بزرگواران را می برد کینه های دیرینه ی بر و اُحد و حُنین بار دیگر زنده می شد و لذا مطلب را به صورت کلی مطرح کرده و فرموده : « بندگان شایسته ی من , وارث زمین خواهند بود » . نام بردن از گذشتگان مانند لقمان و ذی القرنین قابل قیاس با افراد آینده نیست , در باره ی گذشتگان , حسد ها و کینه ها تحریک نمی گردد و افراد سود جو و شهرت طلب نمی توانند از آن سوء استفاده کنند , ولی بردن نام آیندگان این مسائل را به دنبال دارد .
بنابر این , مسئله ی مهم , بیان خصوصیات دیگر آن حضرت است که افراد دل آگاه , با شناخت آنها , مهدی واقعی را از مدّعیان قلّابی مهدویّت باز شناسند
منبع:monjiblog.vcp.ir/راسخون


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط شكوفه

 

يکي از مهم ترين و پرکاربردترين لقب هاي حضرت مهدي (عج)، قائم به معناي قيام کننده است. اين لقب اشاره به قيام، مبارزه، جهاد و آمادگي و استقامت در دوران پس از ظهور دارد.(1)
قيام حضرت مهدي (عج) درخشان ترين فصل زندگي ايشان است و اين لقب بيش تر در کلام معصومان ما استفاده شده است. (2)
امام مهدي (عج) در برابر وضعيت وحشتناک سياسي، اجتماعي و اقتصادي، قيام خواهد کرد و عليه ظالمان به پا خواهد خاست. ايشان در اين مدت، آماده انقلاب جهاني و مبارزه مسلحانه بوده، و هيشمه در حال انتظار براي قيام به سر مي برد. (3) امامان معصوم ما هم به اين موضوع اشاره کرده اند.
از امام جواد (عج) پرسيدند: چرا او را قائم مي نامند؟
امام فرمود: چون پس از آن که از يادها رفته باشد و بيش تر کساني که معتقد به امامتش بودند، به بي راهه رفته باشند، قيام خواهد کرد. (4)
امام صادق (عج) نيز فرمود: به اين جهت قائم ناميده شد که قيام خواهد کرد (5)
البته تفسيرهاي ديگري هم از اين لقب شده که مي توانيم همه امامان را قائم بدانيم، اما ويژگي هاي قيام امام مهدي (عج) او را از ديگر امامان متمايز کرده است.
ابوحمزه ثمالي مي گويد: از امام باقر (ع) سوال کردم: اي فرزند رسول خدا، آيا همه شما قائم و به پادارندة حق نيستيد؟
فرمود: بله.
گفتم: چرا حضرت مهدي (عج) را قائم ناميده اند؟
فرمود: هنگامي که جد من، حضرت سيد الشهداء (ع) شهيد شد، ملائکه به درگاه خدا ناله و شکايت کردند. پس خداوند بلندمرتبه، امامان از فرزندان حسين را به آنان نشان داد و ملائکه از ديدن آنها خوشحال شدند. در آن هنگام ديدند يکي از ايشان در حال قيام است و نماز مي خواند؛ پس خداوند فرمود: به وسيله اين قائم از آنان (قاتلان امام حسين) انتقام خواهم گرفت. (6)
امامان معصوم ما هميشه تأکيد کردند، قائم از فرزندان آنهاست تا کساني که ادعاي دروغ دارند رسوا شوند. مثلاً امام رضا (ع) فرمود: تمام امر به دست قائم آل محمد است.
پيامبر (ص) هم فرمود:کسي که قائم از فرزندان مرا، در زمان غيبتش انکار کند، به مرگ جاهلي مرده است. (7)
چرا با شنيدن نام قائم، به پا مي خيزيم؟
اين کار مستحب است. ما با اين کار، احترام، پيوند و انتظارمان براي ظهور ايشان را نشان مي دهيم. البته ما با اين رفتار، آمادگي براي ياري او را نيز نشان مي دهيم. همچنين از خدا مي خواهيم، امام غايبمان هرچه زودتر ظهور کند.
البته اين کار در زمان امام صادق (ع) هم در ميان شيعيان معمول بود. گفته شده در حضور امام رضا (ع)، نام «قائم» برده شد. امام رضا (ع) از جاي خود بلند شد، دست بر سر گذاشت و فرمود: خداوندا، در فرجش شتاب کن و راه ظهورش را آسان گردان.
امام صادق (عج) نيز فرمود: سزاوار است وقت برده شدن نام قائم، (براي احترام) به پا خيزند و از خداوند تعجيل در فرجش را بخواهند. (8)

پي نوشت ها :
 

1- مهدويت (پيش از ظهور) رحيم کارگر، ص 94.
2- فرهنگنامه مهدويت، خدا مراد سليميان، ص 301. 3- مهدويت (پيش از ظهور) ص 95. 4- مهدي موعود، علامه مجلسي، حسين بن محمد ولي اروميه اي، ص 61. 5- همان. 6- فرهنگنامه مهدويت، ص 301-302. 7- همان، ص 305 8- فرهنگ موعود، حسين کريمشاهي بيدگلي، ص 181 و مهدويت پيش از انتظار، ص 96.

منبع: نشريه انتظار نوجوان شماره 67/راسخون



نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط شكوفه

يکي از پرسش هاي مشهور درباره امام زمان (عج)، يافتن مکان زندگي آن حضرت است که ذهن بسياري از افراد، به خصوص نوجوانان و جوانان را به خود مشغول کرده است. بسياري از ما بارها از خود پرسيده ايم: واقعاً امام زمان (عج) کجا زندگي مي کند؟ آيا حضرت در کره زمين و در منطقه اي از مناطق همين سياره کوچک زندگي مي کند يا در سياره، کره يا عالمي غير از عالم ماده به سر مي برد؟ اگر در کره زمين زندگي مي کند، در کجاي اين کره خاکي هست؟ آيا آن حضرت همانند ديگر شهروندان جامعه در شهري کوچک يا بزرگ، به طور گم نام و ناشناس زندگي مي کند و مثلاً با نام و نشاني ديگر، مشغول زندگي و کار و فعاليت عادي است و مسئوليت امامت را بر عهده دارد يا اين که اصلاً حضرت داراي زندگي عادي و طبيعي نيست و به طور غيرعادي و دور از دسترس مردم زندگي مي کند؟
آيا حضرت به گونه اي نامريي است که هر کجا باشد، کسي از حضور او مطلع نمي شود يا اين که حضور فيزيکي و عادي و طبيعي دارد، اما خود در مکان هايي زندگي مي کند که ديگر انسان ها به آن جا دسترسي ندارند؟ اين سؤالاتي است که درباره محل زندگي حضرت و کيفيت زندگي و سکونت آن بزرگوار مطرح است و بايد ديد در منابع ديني در مورد اين سؤال هاي مهم چه پاسخ هايي داده شده است.


امام مردم و با مردم



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط شكوفه
امام موسی

روزی پیشوای هفتم [1]به یکی از کاخ های مجلّل هارون الرّشید، در بغداد رفت. هارون با نِخوت و غرور پرسید: این قصر از آنِ کیست؟ و هدفش این بود که این قدرت و شکوه ظاهری را به رُخ امام بکشد. حضرت بدون این که کوچک ترین اهمیتی به سرای پر زرق و برق او بدهد، با کمال صراحت فرمود: این خانه، مأوای فاسقان است، همان کسانی که خداوند درباره آنان می فرماید: «سَأَصْرِفُ عَنْ ءَایَتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الأَْرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِ ّ وَإِن یَرَوْاْ کُلَّ ءَایَةٍ لَّا یُؤْمِنُواْ بِهَا...» [2]، هارون از این پاسخ عصبانی گردید و در حالی که خشم خود را به سختی پنهان می کرد، با التهاب پرسید: پس این مکان از کیست؟ امام بی درنگ فرمود: (در حقیقت) این خانه از آن پیروان ماست که دیگران با زور و قدرت تصاحب نموده اند.[3]

هارون آشکارا بر انتساب به رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم تکیه می کرد و چون در مدینه به مرقد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم رسید، گفت: درود بر تو ای فرستاده خدا و ای پسر عمو!

در این موقع امام کاظم علیه السلام که از مقصد وی آگاهی داشت، نزدیک قبر جدّش رفت و با صدای بلند گفت: درود بر تو ای پیامبر خدا! و ای پدر!

هارون از این سخن به حدّی ناراحت شد که رنگ از چهره اش پرید و بی اختیار گفت: واقعاً این افتخاری است! سپس از موسی بن جعفر پرسید: چگونه ادّعا می کنید فرزند پیامبرید در حالی که فرزند علی هستید. زیرا هرکس به جدّ پدری خود منسوب می شود نه جدّ مادریّ!

امام در پاسخ وی این آیه را قرائت نمود:«وَوَهَبْنَا لَهُ و إِسْحَقَ وَیَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنَا وَنُوحًا هَدَیْنَا مِن قَبْلُ وَمِن ذُرِّیَّتِهِ ی دَاوُودَ وَسُلَیْمَنَ وَأَیُّوبَ وَیُوسُفَ وَمُوسَی وَ هَرُونَ وَکَذَ لِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ* وَزَکَرِیَّا وَیَحْیَی وَعِیسَی وَإِلْیَاسَ کُلٌّ مِّنَ الصَّلِحِینَ» [4]؛ آنگاه امام افزود: در این آیه، «عیسی» از فرزندان پیامبران بزرگ پیشین شمرده شده است، در صورتی که او پدر نداشت و تنها از طریق مادرش، مریم، نسب به پیامبران می رساند. ما نیز به واسطه مادرمان فاطمه، فرزند پیامبریم. هارون در برابر این استدلال و استناد قرآنی سکوت کرد.[5]

امام کاظم علیه السلام به هارون فرمود: دین همه اش حساب است. اگر غیر از این بود، خداوند از بندگانش حساب نمی خواست. سپس این آیه را تلاوت فرمود: « وَ إِن کَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَ کَفَی بِنَا حَسِبِینَ» [6]؛ و اگر عملی به سنگینی خردلی هم باشد، به حسابش می آوریم که ما حساب کردن را بسنده ایم.[7]

علی بن یقطین می گوید: مهدی عباسی از امام کاظم علیه السلام پرسید: آیا در کتاب خدا دلیلی برای حرمت شراب خواری آمده است؟ زیرا مردم نهی آن را دیده اند، اما حرمت آن را نمی دانند. امام فرمود: بلی، در کتاب خدا حرام است. مهدی گفت: کجای قرآن است؟ فرمود: آنجا که می فرماید: «إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَوَ حِشَ مَاظَهَرَ مِنْهَا وَمَابَطَنَ وَالإِْثْمَ وَ الْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ» [8]؛ منظور از «ماظهر» زنای علنی است و «مابطن» ازدواج با محارم و «الاثم» شراب خواری است. همچنان که در جای دیگر می فرماید: «یَسَْلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمَآ إِثْمٌ کَبِیرٌ وَمَنَفِعُ لِلنَّاسِ» [9]، مهدی عباسی به علی بن یقطین گفت: سوگند به خدا! که این فتوای هاشمیّین است.[10]

 

پی نوشت:

[1] . پایگاه حوزه مجله کوثر شماره 64، استناد به قرآن در سیره امامان(علیهم السلام) 2.

[2] . اعراف / 146.

[3] . بحارالانوار، ج 48،ص 138؛ تفسیر عیاشی، ج 2، ص 30.

[4] . انعام / 85 و 86.

[5] . الارشاد، ص 298؛ کامل ابن اثیر، ج 6، ص 164؛ نورالابصار، شبلنجی، ص 149.

[6] . انبیاء / 47.

[7] . مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 312.

[8] . اعراف / 33.

[9] . بقره / 212.

[10] . کافی، ج 6، ص 406.


منبع:

سایت حوزه

بخش تاریخ وسیره معصومین تبیان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط شكوفه